داغ-18

روزهای سخت آخر اقامت در ایران با وجود همه اندوه­ها یکی یکی سپری می­شد. الهه و پیمان که تا قبل از این همه مقدمات لازم برای سفر را آماده کرده بودند، این روزها را وقف پریسا کردند، و البته همراه با آن صرف خداحافظی از دوست و آشنا. لحظه و ساعتی نبود که پریسا تنها بماند تا بتواند در سیاهی ماتمی که گرفتارش بود غرق شود. روز اول به بازدید محله­ و همسایه های قدیمی گذشت. منزل خاله، دایی ها، عمو و عمه بزرگ و سایر اقوام و دوستان پنج روز بعدی را پر از خاطره روزهای خوش گذشته ­کرد. خاطراتی که همگی مثل یک قشر نازک غبار، مانع از دیدن شدت تلخی داغی بود که بر پیشانی بخت پریسا حک شده بود. هر کس را که در آغوش می­کشید به این فکر می­کرد که این شاید آخرین باری باشد که این چنین نزدیک او را می­بیند و لمس می­کند. با این حال تلخ ترین خداحافظی خانواده، مربوط به وداع با قاب سنگهای روی مقبره پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی بود که در روزهای دور و نزدیک گذشته یکی یکی آنها را تنها گذاشته بودند.

همه شلوغی های روزهای آخر، و همه نو به نو شدن های خاطراتِ بیشتر از بیست و پنج سال زندگی پر هیاهو، هیچ کدام نتوانسته بود پریسا را از وداع با مهمترین تعلق خاطرش به ایران منصرف کند. باید هر طوری که می­شد حمید را می­دید و برای یک بار هم که شده او را در آغوش می­گرفت و به اندازه همه غمی که دارد با او می­گریست. یقین داشت که اگر این کار را نکند، اگر حمید را نبیند، اگر برای او دلیل رفتنش را، هر چند که می دانست او خیلی نخواهد فهمید، توضیح ندهد و از او عذر نخواهد، هرگز حتی برای یک لحظه در آینده زندگی­اش، روی آرامش را نخواهد دید. ساعت پنج صبح روز قبل از مهاجرت، روی صندلی عقب آژانس نشست و در سفری که هیچ کس از آن خبر نداشت راهی اصفهان شد.

....

اصفهان. خیابان چهارباغ بالا. حوالی ساعت یازده صبح. پریسا از اتوموبیل پیاده شده و قدم زنان و آهسته در حال حرکت به سمت پایین است. گرمای هوا و آفتاب مستقیم داغ، تصویر متفاوتی از آنچه پریسا از این خیابان شلوغ در ذهن داشت را پدید آورده است. جمعیت زیادی در خیابان نبود و این موضوع باعث می­شد زندگی خیلی غم بار تر از آنچه هست، جلوه کند. تلخ، بی روح و مهم تر از همه بی رحم. کودکی که دست مادرش را به سمت ویترین مغازه بستنی فروشی می­کشد و مادری که صرفاً برای ساکت کردن بچه پر هیاهوش دست توی جیبش می­کند و البته از بستنی فروش می­خواهد قیف بستنی را بیشتر پر کند. دختری که تنها به بهانه خوش لباس بودن، هزار جور طعنه و کنایه جور واجور را تحمل می­کند و به سرعت گامهایش اضافه می کند. پسر ژولیده ای که سر خورده از ناکامی های هر روزه، تنها تفریح و راه مهار کردن روح پر حرارتش را دنبال کردن دختر شیک پوش چند قدم جلوتر و به اصطلاح خودش شوخی کردن با او می­داند. مغازه داری که کرکره را بالا می کشد یا مردی که با کیف پر پول از باجه بانک خارج می­شود. همه و همه از نظر پریسا مشتی انسان سراپا بدبختِ مدفون در خسران بودند که هر کدام به شکلی از این واقعیت هر روزه فرار می­کردند.

در کنار یک باجه سبز رنگ تلفن همگانی ایستاد و کارتی را که همین چند دقیقه قبل از پیرمرد سیگار فروش خریده بود وارد دستگاه کرد. شماره خانه فرشته را گرفت. تلفن که به بوق سوم رسید قطع کرد. کارت را در آورد و از باجه دور شد. چند لحظه­ای را با دو دلی در سایه باریک کنار پیاده رو گذارند. تردید فایده­ای نداشت. برای همین به اصفهان آمده بود. دوباره کارت را وارد دستگاه کرد و شماره را گرفت.

-         الو....الو.... الو کیه؟

صدای آرتین بود. پسر چهار ساله فرشته. حتی همین صدا هم او را به هم می­ریخت. همین که صدای کودکی را می­شنید، که شنیده بود خیلی شبیه کودکی های حمید است، در همان روزهای داغی که در بهبوهه جنگ و بی پروا از آماج بمب ها و ترکش هایی که محاصره­اش کرده بود در کوچه های خاکی خرمشهر به دنبال توپ پلاستیکی دولایه می­دوید. اگر چند ثانیه دیگر را در سکوت پر بغضش می­گذارند آرتین تلفن را قطع می­کرد.

-         سلام آرتین جون خوبی؟

-         سلام. ممنون.

-         منو می­شناسی؟

تردید کرد. باید خودش را چگونه معرفی می­کرد. اما قبل از اینکه بخواهد پاسخی آماده کند. صدای آرتین که مشخص بود گوشی را از صورتش دور کرده ضربان قلبش را بالا و بالاتر برد.

-         دایی... بیا تلفن و بگیر من نمی­دونم کیه؟

-         الو. آرتین. من با خودت کار دارم. الو. آرتین. الو... الو...

فایده ای نداشت. صدای حمید که داشت به گوشی نزدیک می­شد را به راحتی می­شنید. با همان شُلی یک ماهه اخیر و البته با همان صدای گرم و مهربانش.

-         زنِ یا مرد؟ نفهمیدی با کی کار داره؟

/ 12 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

سلاام. چه توصیفات زیبا و دقیقی به کار بردی تو قصه[تایید] جالب شد.... قسمت بعد خیلی جالب تره به نظرم و هیجانی. پریسا چه حااالی داره الان ولی. حمید که هنوز معلوم نشده. السون و ولسون ...این دوتارو به هم برسون....

مرضیه

آخی چه حال غمباری داره پریسا. موقعیکه تو دل آدم پر از غم و درده و به خصوص وقتی حس میکنی حالتو هیچکی نمیفهمه، همه تصاویر و صحنه ها و آدمها غم و درد آدم رو بیشتر میکنند. همه چیز بی ارزش و پوچ به نظر میرسه. دوست دارم ببینم واکنش حمید به پریسا چطور خواهد بود.

مریم

سلام .من متوجه نشدم چرا نخواست تلفن کنه یا حتی با حمید صحبت کنه؟از چی میترسید؟اما انگار حمید بهتر شده؟نکنه این تصادف بهانه یی بوده که از پریسا و شهرت فاصله بگیره؟یعنی حال روحیش خوبه اما خودشو زده به بیماری

فاطیما

خیلی خوب بود، توصیف جزئیاتش که عالی بود دقیق تصورکردم، داغ بعدی خوندنیه مطمئنا...:) [قلب]

طنین آوا

اول اینکه با تاخیر اومدی بعدش این قسمت کش و قوس الکی داشت تازه آخرش با حمید حرف نزد! راستش خیلی خوشم نیومد کمی تصنعی بود. ببخشید که صریح گفتم[خجالت]

masoom

vaghan aly bod ve tosifshm aly bod man ke khiky khoshm omd ba inke az nvshtan halim namishe vli rvand ro be behbod ghlmton khily mshhode

آمد

جالب بود فقط فونت نوشته ات کوچیکه یکم بزرگش کن.

مرضیه

سلام. اومدیم دیدیم آپ نکردی برگشتیم [ناراحت] صرفا جهت اطلاع

مینا

اخی من واقعا احساس پريسا رو درک ميكنم,وقتی قلبت به معنای واقعی پيش يكی جا بمونه تا اخرين لحظه نفس كشيدنت حتی فرسنگها هم دور باشن بياد اون هست‏ دوسش داره 

مریم

سلام خوبین؟کاش تند تند اپ میکردین.ببینیم این پریسا و حمید چه کردن بالاخره[سوال]