داغ 22

هر چه فرشته تلاش کرد، نتوانست با دکتر تماس بگیرد. با همکاری پرستارها حمید را که همچنان آرام خوابیده بود، به ماشین رساند و راهی خانه شد. حوالی ساعت دوازده شب داخل پارکینگ بود که زنگ تلفن همراهش به صدا درآمد. دکتر بود. از رفتن ناگهانی­اش و البته خاموش بودن تلفن همراهش عذر خواهی کرد و قرار فردا صبحشان را مجدداً یادآوری نمود. فرشته هم که دیگر متقاعد شده بود خاموش بودن تلفن همراه دکتر، بخاطر مصلحتی نادانسته بوده است، بدون اشاره به موضوع پریسا از او تشکر کرد و به امید شنیدن خبرهای خوب در جلسه فردا صبح، حمید را به خانه برد.

...

پریسا که وارد فرودگاه شد هنوز سه ساعت به پرواز مانده بود. تابلو پروازها را چک کرد. پرواز خطوط هوایی امارات به مقصد دوبی که قرار بود بعد از آن مستقیم به سوی نیویورک پرواز کنند تأخیر نداشت. چقدر به این لحظه اندیشیده بود. یاد ساعتهای اولی افتاد که خبر قطعی شدن سفرشان به امریکا، خواب شب را از او گرفته بود. اینکه باید خانواده اش را در فرودگاه بدرقه کند و یا حمید برای خداحافظی از او به فرودگاه بیاید؟ افسوس که اکنون هیچ کس اینجا نبود و اساساً قرار نبود، با او خداحافظی کند. کاش زودتر این پرواز لعنتی ایران را ترک میکرد. با خودش فکر کرد شاید رنگ و لعاب زندگی تازه بتواند او را اندکی از فکر حمید رها کند. در حالی که آرام در سالن فرودگاه قدم میزد تصویر لحظه های پر استرس دیروز عصر برایش زنده و روشن در جریان بود. یاد حمید که با حالت عجیب و مرموزش در و دیوار دانشگاه را نگاه می کرد. آه. شاید اگر این، از حال رفتن لعنتی به سراغش نمی آمد، می توانست با جمله کوتاهی حمید را به روزهای خوش گذشته برگرداند. چند دقیقه ای نگذشته بود که باجه صدور کارت پرواز باز شد.

...

ساعت حوالی چهار صبح بود. الهه همراه با پیمان و پیام وارد فرودگاه شدند. چشم های نگران الهه که از بی خوابی ملتهب و سرخ بود، لابلای جمعیت را به امید یافتن پریسا وارسی میکرد. فکر اینکه نکند، پریسا با یک حقه ساده و پیش پا افتاده آنها را تنها بگذارد و به فرودگاه نیاید از ذهنش خارج نمیشد. نکند پریسا این روزهای آخر را صرفاً برای سپری کردن یک خاطره خوش با خانواده، برایشان نقش بازی کرده باشد. از طرفی اما بعید بود فرشته به او دروغ بگوید. میدانست که پریسا اصفهان را به مقصد فرودگاه ترک کرده است. اما اگر این هم حقه دیگری بوده باشد چه؟ برای بار هزارم شماره تلفن همراه پریسا را گرفت. باز هم خاموش بود. احساسش مانند معمای معروفی بود که در آن، در آستانه دری که سرنوشتی جز عبور از آن را ندارد ایستاده است. دری که یا رو به بهشت باز میشود یا رو به دوزخ. کمتر از یک ساعت دیگر معلوم می شد که دخترش را برای آغازی دوباره با خود به آن سوی کره زمین خواهد برد و یا او را تنها و بی کس در حالی که به انتظار شفای معشوق مجنونش عمر میگذارند، رها خواهد نمود. دنیای سرد خاکستری تیره اطرافش با حس دست پیمان روی شانه اش اندکی گرم شد.

-        عزیزم نگران نباش. پریسا اینجاست. نیم ساعت پیش کارت پروازش صادر شده.

تلألؤ پر طروات بهشت از دریچه درب، چشمانش را پر از نور کرد. باورش نمیشد که چند ساعت دیگر این سرزمین پر اضطراب را ترک خواهد کرد.

رؤیاهای رنگین الهه، انجام تشریفات فرودگاهی و گذشتن از صف طولانی پلیس گذرنامه را خیلی کوتاه تر از همیشه به نظر آورد. دخترش چند قدم آنسوتر انتظارشان را میکشید. هیچ فکرش را نمیکرد و البته نمیخواست که بیماری حمید باعث شود، بتواند پریسا را با خود به امریکا ببرد. نفر اول خانواده بود که از مرز عبور کرد. با اینحال منتظر همسر و پسرش نشد. ساک بزرگ چرخ دارش را به دنبال خود کشید و به کافی شاپ نزدیک شد. چند ثانیه کافی بود تا سالن خلوت آن را از نظر بگذارند. درست میدید، پریسا در کافی شاپ نبود. یعنی ممکن بود که پریسا بعد از دریافت کارت پرواز از فرودگاه خارج شده باشد؟ ممکن بود که اکنون پریسا از آن سوی مرز فرودگاهی با لبخند به حال نذار مادرش بنگرد؟

 

.....

دوباره خودش را در اتاق کوچک روستایی زیر کرسی و پایین طاقچه ای که چراغ گردسوز روی آن روشن بود یافت. جوانی زال با عینک نمره بالای قاب مشکی با چشمهای نگران به او چشم دوخته بود و لیوان استیل آب قند را با سرعت هم میزد. نگاه نگران و ناراحت اسد برایش حس خوبی داشت. حس دوست داشته شدن. حس آشنایی که بارها و بارها آن را تجربه کرده، ولی اکنون مدتی بود که از آن دور مانده بود. برای لحظه ای تصویر رؤیاهای کودکی اش را این بار با اسد تجسم کرد. در یک روز ملایم زمستانی، دست در دست معشوقش در میان مزارع سرسبز نی شکر می دویدند و بی پروا با صدای بلند میخندیند. می دانست که در کودکی هیچگاه مرد رؤیاهایش، جوانی زال با ظاهر و اندام خیلی معمولی مجسم نبود. اما خوب میفهمید که با همه وجود این پسر ساده مهربان را دوست دارد. هنگام گرفتن لیوان دستش را روی دست های اسد گذاشت و با چشمانش از او تشکر کرد. لیوان را گرفت. دوباره چشمش به لباس سفید گلداری که نمی­پسندید افتاد. نمیداست چرا اینقدر به این لباس اکراه دارد. قبل از نوشیدن آب قند، نگاه کوتاه دیگری به اسد کرد، لبخند ساده و البته نگرانی بر لبش بود که در چشم او زیباترین تصویر دنیا بود. ناگهان صدای کرکننده ای فضای خانه را پر کرد. صدا پرواز هواپیما بود. آن را میشناخت. میدانست که چند ماهی است خبر بمباران شهرهای اطراف در روستا پیچیده است. نگران شد. صدا بلندتر و بلندتر میشد. لیوان در دستش شروع به لرزیدن کرد. آن را روی کرسی گذاشت و با کمک اسد برخواست. پیرزن آن سمت کرسی، که اکنون میدانست مادر اسد است، هم بیدار شد. اسد با نگرانی فریاد زد:

-        بدویید بریم توی حیاط!

در کمتر از چند ثانیه همه با هم از اتاق خارج شدند. اسد که بخاطر سرعت پایین حرکت پیرزن، مادرش را بغل کرده بود، فریاد می کشید که: "بدو من بهت میرسم." در آسمان نیمه تاریک حوالی صبح، تصویر نزدیک شدن هواپیماها در کنار صدای همهمه مردمی که حالا همگی از خواب برخواسته و به خارج از خانه آمده بودند رعب و وحشت صدای هواپیمای جنگی را صد چندان میکرد. هر کس به سمتی میدوید و می گریخت. ناگهان صدای انفجار آمد، یکی بعد از دیگری. می دانست که اسد و مادرش در پشت سر او هستند. در حین دویدن سرش را به عقب برگرداند و آن دو را در حالیکه آهسته تر از خانه میگریختند، دید. صدای نفس نفس زنان اسد که دوباره فریاد میزد که به عقب بر نگردد و با سرعت به سمت خارج روستا حرکت کند، قلبش را امیدوار میکرد. صدای سوت مانندی به سمتش آمد و همزمان بمب بزرگی درست وسط باغ انگور داخل حیاط افتاد. در یک چشم به هم زدن، از باغ آتش گرفته، گلوله های داغ سرخ رنگی به اطراف پرتاب می شد. اسد فریاد زد: "بخواب روی زمین." اما دیگر دیر شده بود. قبل از اینکه جمله اسد پایان یابد، ضربه دردناکی را در کمرش احساس کرد و مایع گرمی پهلویش را فرا گرفت. از شدت درد به زمین افتاد. با آخرین رمق باقیمانده، اسد و مادرش را که حالا با سرعت بیشتری به سمت او می آمدند دید. هیچ صدایی نمی شنید. سرش از صدای سوت ممتدی پر شده بود. چقدر زود تصور رؤیایش با اسد به صورت وارونه جلوه گر شده بود. شعله های آتش باغ که رؤیای زندگی او را در خود می سوزاند، صورتش را داغ کرده بود. لباس سفید گلدارش که حالا غرق در خون شده بود، آخرین تصویری بود که قبل از بسته شدن چشمانش توجهش را جلب کرد. حالا دیگر دلیل تنفرش را از این آخرین تصویری که از دنیا دیده بود می دانست. صدای ممتد سوت آرام آرام محو میشد و پس از مدت کوتاهی صدای نجوا گونه تلاوت قرآن را شنید. آیه هایی که تلاوت میشد برایش آشنا هم نبود ولی میدانست که قرآن است. بعد از چند ثانیه دوباره صدای نزدیک شدن گامهای اسد را شنید و  سپس دستان گرمی را که شانه های او را به آرامی تکان میداد.

-        مامان حالت خوبه؟

چشمانش پر از اشک بود و صورتش خیس عرق. آرام دستانش را گرفت. مادر اسد بود. پیرزنی که همواره در خوابهایش از او میترسید. او اکنون، و در آخرین لحظات زندگی اش بر بالینش نشسته بود. با آخرین جان باقی مانده برایش با صدای آرام ناله مانندی، که به سختی آن را میشنید با او حرف زد.

-        اسد کجاست؟

-        اسد؟!

در حین اینکه پیرزن با دستمال عرق صورت او را پاک میکرد، توانست به آهستگی چشمانش را باز کند. صورت پیرزن، آرام آرام محو میشد و جایش را چهره مادرش، الهه، میگرفت.

-        پریسا جان خوبی مامان؟ نباید بر میگشتی اصفهان. دوباره حمید رو دیدی؟

-        مامان حالم خوب نیست. اصلاً. (بعد از چند ثانیه طولانی سکوت)

-        می دونم دختر گلم. خوب میشی. از اینجا که رفتیم می برمت پیش یه دکتر خوب.

-        من کجام مامان؟

-        توی نمازخونه فرودگاه. نیم ساعته که دارم دنبالت میگرد. نصفه جونمون کردی.

سرش را به پهلو گرداند، و پیرزنی را که در حال خواندن قرآن بود نظاره کرد. هنوز هم صدای نجوا گونه قرآنش را میشنید.

-        فرودگاه؟ مامان بیا از اینجا بریم. من از صدای اینجا بدم میاد.

-        میریم دخترم. کم کم باید بریم سوار بشیم بریم.

/ 16 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه

اینبار کامل خوندمش. عالی بود. قلمت بهتر از قبل هم شده! منتظر بقیش هستم. عید فطر رو هم بهت تبریک میگم دوست عزیز. [گل]

معصوم

چه عجب شما فرصت نوشتن پيدا كردين داشتيم نا اميد ميشديم منتظر ادامه اشيم

سها

سلام چه سفر طولانی شد !!! منم منتظر ادامه داستان هستم [لبخند]

طنین آوا

سلام گمنام عزیز/ شاید انتظار زیادی باشه بعنوان یک خواننده اما خوشحال میشدم مرا از داغ 22 مطلع میکردید[ناراحت] و اما داغ 22: چقدر در این داغ برای پریسا بخاطر دیدن کابوسهایش ناراحت شدم و ترسش رو لمس کردم! امید دارم که در پایان داغ به آرامش برسه[لبخند] من با یک خاطره آپ کردم خوشحال میشم بسری!

شیرین بانو

[پلک]

غیبتت دیگه کبری شده ها :) چرا نمینویسی

سها

[گل] و باز هم انتظار

شیرین بانو

تازگیا خیلی وقت نمیکنم بیام وبلاگتون رو بخونم و راستش چند ماهی هست که دنبال نکردم داستان ها رو....[ناراحت] اما وبلاگ شما همجنان تو favorite bare هست و یادم میندازه هر از گاهی ی ارداتی داشتم باشم بهتون حتی اگر یادتون نیاد دقیق منو اما ارداتمند شما هستیم همیشه [لبخند][گل][گل]