داغ 19

سایه سیاه دور چشمان پریسا با قطره های اشکی که بی وقفه از چشمهایش جاری بود، در هم می آمیخت و مسیر تاریکی را روی گونه هایش به طرح بیراهه ای در دل رملهای کویر نقاشی میکرد. صدای حمید که گویا کمی سرحال تر از روزهای تلخ بیمارستان بود چنان قلب پریسا را متلاطم و ذهنش را به هم ریخته بود که حتی نمی توانست به یاد بیاورد که چرا به حمید زنگ زده است. همه جملاتی را که در طول مسیر تهران تا اصفهان تک تک مرتب نموده بود از یاد برده و بجای آن ذهنش پر از واژه های پر احساسی بود که تا آن لحظه هیچ وقت به حمید نگفته بود. با اینکه احساسات سراسر وجودش را فراگرفته بود میدانست که در روز خداحافظی از یک معشوق قدیمی نباید حرفهایی زد که جدایی را دشوارتر کند. 

-         سلام.

-         سلام.

-         با کی کار دارید؟

زبان پریسا کاملا بسته شده و دهانش قفل شده بود. در لابلای اشکهایش آهسته و تا حدی نامفهوم گفت: با تو.

-         با کی؟

-         با خودت.

بلافاصله سکوت بر مکالمه کوتاهشان غالب شد. صدایی از آن سوی خط نمی آمد. بالاخره پریسا سکوت را شکست.

-         الو. گوشی دستته؟

بعد از چند ثانیه حمید با صدای پر امیدی آهسته گفت:

-         لیلی. .... لیلی تویی؟

پریسا دوباره به گریه افتاد. 

-         لیلی حرف بزن. دلم واست تنگ شده.

بغض گلوی پریسا را فراگرفته بود.

-         لیلی حرف بزن دیگه. فهمیدم که خودتی. صداتو شناختم. ... تازه دیشب خوابتو دیدم. ... لیلی حرف بزن دیگه. ...

چند دقیقه بعد، وقتی که التماسهای حمید داشت رنگ و بوی گریه به خود می­گرفت، پریسا گوشی تلفن را گذاشت. همان پایین باجه تلفن در حالی که به آن تکیه داده بود نشست، دستهایش را روی صورتش گرفت و های های گریه کرد. این بار نه به حال حمید که به حال خودش. به حال دختری که قانع شده بود عزیزترین فرد زندگی اش را رها کند و او را برای همیشه تنها بگذارد. با این حال تصمیمش را گرفته بود. مدتها به تصمیمی که باید میگرفت فکر کرده بود و می دانست که در هر حال، انتخاب هر کدام از راه های ممکن، برایش غمبار خواهد بود. فردا باید ایران را ترک می­کرد و حالا برای استفاده از آخرین لحظات اقامتش در ایران می بایست به خودش مسلط باشد. برخواست و آهسته به سمت سی و سه پل به راه افتاد. تلفن همراهش را روشن کرد. بعد از یک تماس کوتاه با مادرش، به فرشته زنگ زد. همانطور که حدس می­زد فرشته مخالف دیدار آنها بود. میگفت حمید به شرایط جدید خو گرفته و دیدار دوباره با او برایش خیلی مناسب نیست، اما در هر حال قرار گذاشتند تا برای خداحافظی و البته تصمیم گرفتن درباره ملاقات حمید و پریسا، نهار را باهم صرف کنند. قرارشان رستوران شهرزاد بود. آن سوی سی و سه پل. قبلاً چند باری با حمید به آنجا رفته بودند. روزهای خوش دانشجویی، وقتی حمید همیشه از اختلاف طبقاتی اش می­نالید و از اینکه پریسا هزینه نهار را میپرداخت، ناراحت بود. چه دردهای کودکانه و چه غصه های بی موردی. کاش همه دردهای دنیا همین قدری بودند. یک ساعت تا زمان ملاقاتش با فرشته فرصت داشت. برای همین تصمیم گرفت ادامه مسیر را هم پیاده طی کند. در راه همه باجه های روزنامه فروشی را با دقت نگاه می­کرد. تقریبا دیگر اثری از تصاویر حمید نبود. بجز یک مجله جدول، دیگر هیچ نشان و خبری از هنرمندی که حالا همه به بیماری او پی برده بودند نبود.

.....

رستوران شهرزاد. ساعت حوالی دو عصر. برخلاف همیشه رستوران آنقدرها هم شلوغ نبود. به راحتی توانست یک میز خالی در گوشه رستوران پیدا کند. طولی نکشید که فرشته هم رسید. به سرعت احوال پرسی های معمولی جای خودش را به مرور جزئیات روزهای بعد از ترخیص حمید از بیمارستان داد. به لحظات تلخی که حمید رامتین را به یاد نمی­آورد. به بی تابی های حمید برای دیدار لیلی. سرک کشیدن های در و همسایه برای سر درآوردن از اتفاقی که برای حمید افتاده و البته حال و روز آرام تر فعلی او که کم کم همه کارهای شخصی اش را به خوبی انجام می­دهد، مسیر خانه را یاد گرفته، از سوپری محل خرید می­کند و البته رامتین را به خوبی در خانه سرگرم می کند. ساعت های مشاوره روان درمانی هم همچنان بدون هیچ نتیجه خاصی در حال پیگیری بود.

-         دکترش چی میگه؟

-         هیچی. همونایی که همه میگن. بیماری فراموشی. ممکنه بعد از چند روز، چند هفته یا چند ماه ناگهان خوب بشه. میگفت موارد زیادی بوده که فرد بعد از یه فشار روانی شدید، مثلا ورشکستگی، اسم خودشو یادش رفته، رفته یه شهر دیگه، کار پیدا کرده و حتی ازدواج هم کرده. بعد یادش اومده کیه و این دفعه همه آشناهای جدیدش رو از یاد میبره.

-         آره میدونم. بعدش هم حتما گفته که تحت نظر نگهش دارید. نذارید با فرد جدیدی آشنا بشه و از این جور صحبتا.

-         البته در مورد حمید، خب مسئله اینه که در اثر ضربه این اتفاق افتاده. دکتر میگفت معمولاً توی این نوع فراموشی ها همه زندگی قبلی فراموش نمیشه، معمولاً فقط چند هفته یا چند ماه قبل یا حتی بعد از ضربه به یاد نمیاد. همین یکمی مسئله رو پیچیده کرده. یعنی با توجه به اینکه حمید کاملاً خودش را فرد دیگه­ای معرفی می­کنه، موضوع یکمی پیچیده تره. میگه که هنوز برای اظهار نظر قطعی زوده. چمیدونم. فعلا که کاری ازمون بر نمیاد. باید مراقبش بود و واسش دعا کرد.

-         میدونم که شاید غیر ممکن باشه. ولی به عنوان آخرین شانس زندگیم، ازت خواهش دارم. ازت میخوام حمید رو بیاری همونجایی که اولین بار همو دیدیدم. جلوی دانشکده. اون روز لباسام تقریبا شبیه همینایی بود که امروز تن کردم. نزدیک دانشکده که شدید، اگه ممکنه این موزیک رو براش پخش کن. حمید عاشق این آهنگ بود. من جلو نمیام. می ایستم همونجایی که اون روز اومد و بهم سلام کرد. فقط شما از جلوی من رد شید. نمیدونم چرا. ولی امیدوارم شاید اینجوری منو بخاطر بیاره.

چشمهای فرشته پر از اشک شده بود. دستهای پریسا رو گرفت و آروم فشار داد.

-         عزیز دلم. کاش اینجوری نمیشد. میدونم که تو از من داغ دار تری. میدونی که نمیتونم بهت نه بگم. هرچند خب من مثل تو امیدوارم نیستم. باشه عزیزم. الان ساعت دو و نیمه. ساعت چهار اونجا باشیم خوبه؟

-         پنج بهتره. یکم دانشگاه خلوت باشه بهتره. میترسم بچه ها بیان دور و بر حمید و کار خراب بشه. من نزدیک دالان گل دم دانشکده می ایستم. به نظرم شما ماشین رو پشت دانشکده مکانیک پارک کنید بهتره. بلدی که دانشگاه رو؟

-         میپرسم. پشت دانشکده مکانیک پارک کنیم و پیاده بیایم سمت دانشکده صنایع. باشه عزیزم. فقط اگه نشناختت چی؟

-         نمیدونم. هنوز به اونجاش فکر نکردم.

-         ازت خواهش میکنم، اگه نشناختت کاری نکن. جلو نیا. بذار با زندگی تازش کنار بیاد و بهش خو کنه.

اشک چشم های پریسا را پر کرد. حق با فرشته بود. پریسا در زندگی تازه حمید جایی نداشت. ساعت از سه گذشته بود که از هم خداحافظی کردند. هم دیگر را در آغوش کشیدند و برای زندگی آینده همدیگر، آرزوی خوشبختی کردند. تقریباً هیچ کدامشان احتمال نمیداند حمید، پریسا را به یاد بیاورد. فرشته در راه خانه موزیکی را که پریسا به او داده بود پخش کرد. یک موزیک کوتاه از ین تیرسن[1]  . نام فرانسوی موزیک توجهش را جلب کرد. وقتی ترجمه نام موزیک را در فرهنگ لغات تلفنش نگاه کرد. چشمانش پر از اشک شد. "من هرگز نخواهم رفت.[2]"

 


[1] Yann Tiersen

[2]  پیشنهاد میکنم، این آهنگ را از همینجا دریافت کنید.

/ 15 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

خیلی خوب بود جدی می گم این قسمت واقعا خوووووب بود من همیشه داستان ها یا رمان هامو با موزیک بی کلام می خونم این آهنگ با اینکه اسم امیدوار کننده ایی داره ولی پره از استرس،استرس نرسیدن! ... دل پریسا گناه داره .. اینارو بهم برسون :)

مریم

سلام منم فکر میکنم این قسمت عالی شده.این اهنگ هم زیبا بود. [گل]

طنین آوا

سلام. ما رو از قلم اطلاع رسانی انداخته اید [قهر] ولی این قسمت رو دوست داشتم ، جالب و خواندنی بود در واقع ترغیب میشدم واسه خوندن! امیدوارم که حمید در قسمت بعد پریسا رو ب یاد بیاره البته من اینجوری دوس دارم پیش بره[رویا] ی سوال: حمید قبلا هم پریسا رو لیلی صدا میزد یا حالا ک فراموشی گرفته اشتباه میگیرش؟ من یادم رفته این موضوع رو لطفا توضیح بدین. بعد چطور شد پریسا تصمیم گرفت از ایران بره؟ اون که مخالف بود و هر چی مامانش میگفت با ما بیا مخالف بود این هم ی سوال شده واسم!

طنین آوا

سلام و ممنون از توضیحت. متاسفانه من کامنتی از شما دریافت نکردم

سها

کم کم داره بوی امیدواری به مشام می رسه من که دلم روشنه و این قسمت واقعا رمانتیک بود [گل][گل] اگه من جای پریسا بودم لیلی می شدم اینجوری هم من به عشقم می رسیدم هم حمید به عشق جدیدش می رسید. البته خانواده هر دو این وسط دیوانه میشدن :)

حمزه

خیلی زیبا بود و طولانی بودنش مانع نخوندنش نبود. قلم وزینی داری

پریسا

رستوران شهرزاد! سی و سه پل! اصفهان! :) 19 قسمت شده؟! چقدر دور بودنم از این فضا طولانی شده!!

پریسا

آخر تصمیم گرفت بره از ایران؟! من اگه اون پریسا بودم اگر هم تصمیم به رفتن میگرفتم نمیتونست دلیلش این باشه که حمید عاشق لیلیِ و.لیلی هر کسی میتونه باشه!! مگه این پریسا واقعا عاشق نبود؟!!!

مرضیه

این قسمت رو خیلی وقت پیش خوندم اما وقت نشد کامنت بذارم... چیزی که برای من در نوشته های شما جالبه اطلاعات عمومی خوبتونه که برای هر نویسنده ای لازمه. مثلا وقتی داشتید درمورد فراموشی و عوارضش صحبت میکردید مشخص بودید یا مطالعه داشتید یا اطلاعاتو بدست آوردید و یا مثلا درمورد رستوران در اصفهان و ... مزیتی که در داستانهای چیپ و سر هم بندی شده به چشم نمیخوره.