داغ 16

آن شب الهه و پیمان علیرغم همه فکرهای جورواجوری که به سرشان زد، وارد اتاق نشدند. حوالی ساعت چهار صبح بود، که پریسا درب اتاق را باز کرد و وارد سالن شد. هنوز لباس های روز قبل تنش بود. خیلی گذرا پدر و مادر نگرانش را که روی مبل های نزدیک اتاق او با چشم های قرمز نشسته بودند نگاه کرد و با سلامی زیر لب از کنار آنها گذشت. قبل از اینکه پیمان برای دنبال کردن پریسا آماده شود، الهه وارد اتاق شد. در همان ثانیه های اول فهمید که پریسا تصمیمش را گرفته است. بدون شک همه فیلم های پر خاطره حمید، درست مثل عکس هایش که حالا تکه تکه داخل سطل زباله ریخته شده بود، شب قبل برای آخرین بار پخش و سپس برای همیشه پاک شده بودند. وجه مقتدر و لجوج پریسا حالا قرار بود در مقابل عشقش به حمید قد علم کند.

ساعت حوالی پنج صبح بود و بیمارستان خلوت خاتم الانبیاء دور از چشم همه مردم و روزنامه ها در حال خداحافظی با مهمان چند روز اخیرش بود. حمید سرشار طبق توافق قبلی با خانواده اش در ساعات اولیه روز، بیمارستان را به مقصد اصفهان ترک می­کرد. فرشته خواهر حمید تصمیم گرفته بود خودش مراقب برادر کوچکش باشد. همانطور که مادرش وصیت کرده بود. همان کاری را بکند که اگر پدرش زنده بود انجام میداد. پریسا که به بیمارستان رسید، حمید با چشم های خواب آلود از پله های بیمارستان پایین می آمد. تقریبا همه پرسنل شیفت شب بخش مراقبت های ویژه، با چشم های غمناک حمید را که اینبار بر خلاف روزهای قبل، لباس های شیک روزهای نه چندان دورش را بر تن داشت، بدرقه می­کردند.

پریسا از حرکت ایستاده بود. یک دستش به نرده پله های حیاط بود و دست دیگرش را مادرش که یک پله پایین تر از او ایستاده بود از بازو گرفته بود. چشم های بی رمق حمید که دست در دست فرشته به پریسا نزدیک تر می­شد، بی هدف به زمین دوخته شده بود. هر قدمی که نزدیک­تر می­شد، فشار روانی حاکم بر پریسا بیشتر و بیشتر می­شد. محیط اطراف تارتر میشد و سرش سنگین­تر. هنوز یکی دو قدم بین حمید و پریسا فاصله بود، که حمید سرش را از روی زمین بلند کرد و همانجا ایستاد. نگاه غمگینی به پریسا انداخت و زیر لب گفت: "لیلی من خوابم میاد. اینا منو کجا دارن میبرن؟" جمله حمید به قدری تأثر بر انگیز و ناراحت کننده بود که حتی الهه هم متوجه نشد که پریسا قبل از صحبت کردن حمید از حال رفته بود یا بعد از آن. 

 

  •  

 

چشمانش را که باز کرد خود را در فضای نیمه تاریک اتاق کاه گلی قدیمی غریبی دید. سرش سرد بود و پاهایش از حرارت می­سوخت. روی طاقچه بالای سرش یک چراغ گرد سوز قدیمی بود که منبع روشنایی مختصر اتاق بود. در پرتو سوسوی چراغ می­شد رنگ صورتی لحاف کرسی که زیر آن خزیده بود را تشخیص داد. کاملا گیج شده بود. با اینکه نمی­دانست کجاست، اما فضا برای او کاملا آشنا بود. کمی خودش را بالا کشید. اتاق مربع شکلی که داخلش خوابیده بود از سه طرف درب داشت. روبرویش یک درب دو لنگه بود که مشخص بود رو به بیرون باز می­شود.  در طرفینش هم یک درب کوچک بود که احتمالا شبیه خانه های تاریخی قدیمی که قبلا بازدید کرده بود به اتاق های مجاور راه داشت. حیرت زده از جایش برخواست و به سمت چراغ گردسوز چرخید. کنار چراغ، قرآن قطوری بود که داخل پارچه ضخیمی پیچیده شده بود و کنارش هم یک آیینه نسبتا کوچک. آیینه را برداشت و خودش را نگاه کرد. موهای بلند مشکی اش را به هم بافته بود، اما از لباس سفید گلداری که به تن داشت خیلی خوشش نیامد. چه انسان کم سلیقه ای آن را تنش کرده بود. درست یادش نمی­آمد که چه دلیلی باعث شده که اینجا باشد. شاید ماشینش تصادف کرده و انسان مهربانی او را به خانه اش آورده بود. یا شاید... به خودش لرزید. اندام انسان نسبتاً کوتاه قامتی آن سوی کرسی، زیر لحاف غلتید. خودش را جمع کرد. ضربان قلبش شدید شد. ناگهان یاد کابوس شبهای اخیرش افتاد. به راستی چرا اینجا بود؟ نکند خوابش رنگ واقعیت گرفته بود. نکند اینجا همان روستایی است که شبها کابوسش را می­دید، و مادرش هم آن سوی کرسی خوابیده است. با دستهای لزران آیینه را بی توجه رو طاقچه رها کرد و برگشت. نمی­توانست همانجا بی توجه بایستد. پاورچین به سمت کسی که زیر کرسی خواب بود، نزدیک شد. پشت به او به پهلو خوابیده بود و صورتش زیر سایه بدنه کرسی قابل تشخیص نبود. به سمت طاقچه برگشت تا چراغ گردسوز را با خودش بیاورد. صدای پای کسی از بیرون اتاق به گوش ­رسید. هر کسی که بود، از شدت خواب آلودگی کفشش روی زمین می­کشید و به اتاق نزدیکتر می­شد. اضطرابش چندین برابر شده بود. برای چند ثانیه سرجایش میخکوب شد. یعنی اینجا کجا می­توانست باشد؟ تنها راهی که داشت این بود که چهره مادرش را تشخیص دهد و آن موقع مطمئن شود که خانه­ای که در آن ساکن اند، یکی از همین هتل های سنتی یزد و کاشان باشد یا مهمانپذیرهای روستایی و حالا پیام در حال بازگشت از دستشویی داخل حیاط است. دوباره به آن سوی کرسی حرکت کرد. خم شد. چراغ گردسوز را بالا آورد و چهره پیرزن مجنون همیشه کابوس هایش را تشخیص داد. از شدت ترس همانجا نشست. صدای پا نزدیک و نزدیک تر می­شد. همانطور نشسته خودش را از اندام پیرزن دورتر کرد. نمی دانست چه کار باید بکند. خانه­ی ترسناک و پر توهمی که حتی در خواب هم از وارد شدن به آن می­ترسید حالا احاطه اش کرده بود. صدای گام­ها درست پشت درب اتاق متوقف شد. سعی کرد چراغ گردسوز را خاموش کند، تا شاید دیده نشود. با عجله فتیله چراغ را پایین کشید. هر چه فتیله را پایین تر می­کشید نور آن بیشتر و بیشتر می­شد. نور به حدی زیاد بود که چشمش را زد. صدای دستگیره در را شنید. چشم هایش بسته بود اما انگار به خورشید خیره بود. دستهای کسی را روی شانه هایش حس کرد. شاید پیرزن بود.

-         پریسا. پرسیا مامان حالت خوبه؟

چشمانش را که باز کرد، چهره نگران مادرش را دید که شانه هایش را گرفته بود و آهسته تکان می­داد. خوشحال شد. لبخند زد و از شادی دست مادرش که هنوز روی شانه اش بود بوسید.

-         قربونت برم مامان. اونقدر سختی کشیدی این چند وقت که داشتی کابوس می­دیدی. حالت خوبه؟

-         مامان اینجا کجاست؟

-         بیمارستان. از شدت خستگی فشارت افتاده بود.

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توحید

نوشته هاتونو واسه همشهری داستان بفرستید قابلیت چاپ داره[لبخند]

طنین آوا

عجب! تو این فاصله که پریسا از هوش رفت ، فرشته با حمید رفتن یا منتظر بهوش اومدن پریسا شدن؟

مرضیه

با نظر "توحید" موافقم. به نظرم برای چاپش در نشریات اقدام کن. من خیلی خوب تونستم صحنه راه رفتن حمید بیچاره در اون لباسهای مجلسی رو تصور کنم. آخه تصویر مشابهی رو در واقعیت دیدم و اون رو با صحنه ای که خوندم پیوند دادم و خیلی دلم گرفت. کاش این داغها کمی طولانی تر بود! همینکه گرم خوندن میشیم تموم میشه و بعد یه عالم طول میکشه که برگردید و بقیشو بنویسید. [لبخند]

مرضیه

با نظر "توحید" موافقم. به نظرم برای چاپش در نشریات اقدام کنید. من خیلی خوب تونستم صحنه راه رفتن حمید بیچاره رو در بیمارستان در اون لباسهای مجلسی تصور کنم. آخه تصویر مشابهی رو در واقعیت دیدم و اون رو با صحنه ای که خوندم پیوند دادم و خیلی دلم گرفت. کاش این داغها کمی طولانی تر بود! همینکه گرم خوندن میشیم تموم میشه و بعد یه عالم طول میکشه که برگردید و بقیشو بنویسید. [لبخند]

سعیده

پریسا تو کابوس هاش ب خونه ی اسد (حمید مجنون) و مامانش میره؟! ینی چی؟ ینی قراره زن حمید بشه؟! یادمه تو قسمت های قبلی هم هی همچین محیط هایی و شخصیت هایی رو میدید! چی تو فکرته گمنام؟!

معصوم

اخی طفلی پريسا‏!‏ برای پريسا ميدونم سخت حتی اگه خاطرات از جلو چشماش پاك كنه !قلبشو ميخواد چيكار كنه ?دردی كه از اون خاطرهای تلخ وشيرين بوجود مياد بنظرم از مرگ خودش تلختره.كاش داستان اینهمه دردناك نميشد

آمد

اون قسمت از داستانت که داشتی اتاق رو وصف میکردی به نظرم زود وصفش رو تموم کردی چون وقتی من به اون قسمت از داستانت رسیدم به نوعی داشتم برای خودم تصویر سازی میکردم که یکدفعه بعد از شرح قران و آیینه داستان به سمت کارکتر اصلی داستان رفت .ولی باز هم مثل همیشه ناب بود .

مریم

همه ی داغ ها رو تا این جا خوندم.امیدوارم یکم از این تلخیه داستان کم بشه.البته با این نام داستان بعید میدونم سرنوشت خوبی داشته باشند این پریسا و حمید.

الهام

سلام خسته نباشی مستقیم میرم سر اصل مطلب. من اگه جای شما بودم حتما بقیه شو چاپ میکردم. یه رمان بلند و قشنگ . با متن بلیغ و جالب. حیف نیست فقط داره توی یک وبلاگ گذاشته میشه. به نظرم زمان برداشتن قدم بلندتری رسیده است گمنام جان

فاطیما

داغ جدیید میخواههییییییممممم:):دیی