داغ 17

نور گرم آفتاب از پنجره اتاق به داخل می­تابید. چند دقیقه ­ای می­شد که پریسا در یکی از اتاق های بیمارستان خاتم الانبیاء هوشیاری خود را به دست آورده بود. الهه بیرون اتاق مشغول صحبت با تلفن همراهش بود. احتمالاً داشت خبر سلامتی پریسا را به پیمان می­داد. پریسا علی­رغم فشار عصبی فراوانی که تحمل کرده بود، چیز خاصی را به یاد نمی­آورد. آهسته سرش را به سمت تخت کناری چرخاند. چشمش از بالای تخت مسیر لوله سرم را تا دستهای کوچک دختر بچه خردسالی با لباسی کهنه و نسبتاً کثیف دنبال کرد. از غبار سیاه رنگ دود که سر تا پای دخترک را پوشانده بود، به سادگی می­شد فهمید که یکی از هزاران کودک کاری است که روزهای داغ تابستان و شبهای سرد زمستان را تنها برای امکان ادامه حیات پشت چراغ قرمزهای متعدد پایتخت می­گذراندند. یک لحظه خودش را جای او گذاشت. مشخص بود که از شدت ضعف و گرمای هوا از حال رفته و یک نفر، طفل معصوم را به اورژانس رسانیده. شک نداشت که نه پدر و نه مادرش از حال نذار کودکشان خبر نداشتند و شاید اگر هم داشتند کاری نمی­توانستند بکنند. هنوز صدای مادرش را از داخل راهرو می­شنید. از اینکه با وجود همه اختلافات و تلخی های روزهای اخیر، همچنان او را در کنار خودش احساس می­کرد خوشحال بود. نگاهش روی صورت معصوم کودکی که کنارش خوابیده بود متمرکز بود. با اینکه همیشه سعی می­کرد هر کاری از دستش بر می­آید برای آنها بکند، اما هیچ وقت خودش را اینقدر به یک کودکِ کار نزدیک ندیده بود. برای دقایقی احتمالاً طولانی در فاصله کوتاهی از یکدیگر و در وضعیتی جسمی مشابهی، جسمشان دراز کش افتاده بود. یک لحظه با خودش فکر کرد که اگر در زمان بازگشت دوباره روح به بدن، جایشان عوض می­شد چه اتفاقی رخ می­داد. نکند برای حمید هم این اتفاق افتاده بود؟ نکند در لحظه به هوش آمدن در بیمارستان ... . در کمتر از چند ثانیه به فکر اخیرش افسوس خورد و خندید. چقدر ساده راه ورود احمقانه ترین افکار را به ذهن خودش هموار می­کرد. عشق به حمید همه افکار او را احاطه کرده بود.

در طول نگاه ممتدش به دخترک، متوجه نور چشمک زن تلفن همراهش روی میز کنار تخت شد. گوشی تلفن را برداشت. ساعت 3 عصر بود. بیش از سی تماس بی پاسخ و ده پانزده پیام نشان از اهمیت سلامتی اش برای اطرافیان و دوستانش داشت. خوشحال شد. حوصله چک کردن پیام ها را نداشت، اما قبل از اینکه گوشی را روی میز برگرداند، یک پیام توجهش را جلب کرد. از طرف فرشته بود. وسوسه شد که پیام را باز کند. مردد بود. با خودش عهد کرده بود که بعد از خداحافظی آخر، هیچ نشان و اثری از حمید را دنبال نکند. گوشی را روی میز گذاشت. دلش طاقت نمی آورد. خوشبختانه قبل از اینکه دوباره تلفن را بردارد مادرش وارد اتاق شد. چند دقیقه­ی بعدی را با نگاه پر مهر به مادرش که با عشق برایش کمپوت باز می­کرد و میوه پوست می­کند گذراند. برنامه­ی مادرش برای روزهای آخر اقامت در ایران را شنید و با اینکه خیلی هم با آنها موافق نبود، بدون هیچ مخالفتی همه را پذیرفت. دلش برای مادرش می­سوخت.

مادرش که برای تسویه با بیمارستان از اتاق خارج شد، دوباره گوشی را برداشت. با این توجیه که به هر حال باید از حال جسمی حمید خبردار باشد، پیام فرشته را باز کرد: "عزیزم ما رسیدیم اصفهان. ببخش که بدون خدافظی رفتیم. نگران حمید هم نباش. قول میدم خوب ازش مراقبت کنم."

دنیا دور سر پریسا چرخ خورد و بغض و ماتم مجدداً به روحش هجوم آورد. چطور می­توانست اینقدر به سرنوشت حمید بی تفاوت باشد؟ چطور می­توانست باقیمانده عمرش را بدون توجه به او در آن سوی دنیا سپری کند؟ به زیر پتو پناه آورد و های های زد زیر گریه.

-         خانم. حالتون خوبه؟ خانم ...

با چشم های پر از اشک از زیر پتو بیرون آمد. از چشم های درشت کودکی که روی تخت کنار با نگرانی به او خیره بود، خجالت کشید. بغضش را فرو خورد و آهسته گفت:

-         ناراحت نباش عزیزم خوب می­شم.

-         چی شده؟ بابات دعوات کرده؟

-         نه. مگه بابای تو دعوات کرده؟

-         الآن که نه. دیشب. نگفتی واسه چی ناراحتی؟

-         چیزی نیست. دلم واسه نامزد قبلیم تنگ شده. خوب میشه. واسه همه پیش میاد.

-         دوستش داشتی؟

-          هنوزم دوستش دارم.

اشک باز هم چشم هاش رو پر کرد. باید ذهنش رو از موضوع دور می­کرد.

-         نگفتی بابات چرا دعوات کرد؟

-         هیچی خانم. مفصله.

-         تعریف کن. دوست دارم بشنوم.

-         خانم دیروز عکس یه آقایی رو که دوست داشتیم از توی روزنامه بریدم گذاشتم توی کیفم. بابامون که دیدش عصبانی شد.

-         چرا مگه آقاهه جور خاصی بود؟

-         نه خانم بابامون خوشش نمیاد ما بازیگرا و فوتبالیست را دوست داشته باشیم.

-         خب تو که میدونی بابات حساسه نباید این کارو میکردی دیگه.

-         آخه خانم خیلی دوستش داشتیم. تازه روزنامه نوشته بود که مریض شده. گفتم شاید دیگه کسی عکسشو چاپ نکنه.

قبل از اینکه دخترک ادامه قصه اش را تعریف کند، پریسا غرق در اشک شده بود.

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه

فکر نمیکردم به این زودی دوباره آپ کنید و به همین خاطر مدتی بود بهتون سر نزده بودم. جالبه وقتی داشتید درمورد کودک کار تخت کناری صحبت میکردید تونستم خودش و به خصوص چشمهاشو تصور کنم. بیچاره پریسا، جدایی از معشوق درد بزرگیه. آخرش خیلی تاثیرگذار بود. دلم برای اون کودک که از ساده ترین حقوقش یعنی دوست داشتن آدمهای مشهور محروم بود سوخت!

فاطیما

هنوز داغ جدید به دنیا نیووردی که:)

سعیده

[گل]

سعیده

18 رو نمی نویسی؟

مرضیه

سلام بر دوست گمنام عزیز. خیلی وقته که به روز نشدید. همه چیز خوب پیش میره؟ منتظرتونیما

مينا

خوب بود‏!منم امتحانام تموم نشده اميدوارم داغ بعدی امتحان نداشته باشم

سها

بابا انقدر این پریسای بینوا رو شکنجه روحی نکنید گناه داره خوب [نگران] ولی جدا تاثیر گذار و غم انگیز بود .[دست]

نسیم

قسمت 18 رو نمینویسی؟

مينا

امتحانم ۳واحديم بد شد افتضاح دادم موند واسه معرفی به استاد‏!چی شد چرا ديگه نمی نوسين‏!ما منتظريما‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏