داغ 21

با کمک نگهبان دانشکده و به هر زحمتی که بود، پریسا را سریعاً به اورژانس دانشگاه برد. فقط چند دقیقه از تزریق سرم گذشته بود که هماهنگی های لازم برای انتقالش به بیمارستان شریعتی را انجام داد. آمبولانس که راهی شد، با هزار وعده و فریب، برادرش را سوار ماشین کرد تا او را با خود ببرد. حمید که از شدت شوک های وارد شده از خود بی خود شده بود، در تمام طول راه صورتش را با دو دستش پوشانده بود و گریه می­کرد. فرشته فکرش را هم نمیکرد که این دیدار ساده این چنین او را به درد سر بیاندازد. تصویر این دیدار، عبور ساده حمید از کنار پریسا بود و در نهایت خداحافظی با پریسا از راه دور با تکان دادن دست.  اما اتفاقی که رخ داد ماورای همه پیش بینی هایش بود. آشنا بودن دانشگاه و موزیک پیشنهادی پریسا برای حمید و از حال رفتن پریسا یک طرف و واکنش های حمید بعد از غش کردن پریسا یک طرف. گریه های فریاد گونه حمید، و چنگ زدن هایش به صورت که برای فرشته یادآور گاگریو[1] لرهای بختیاری بود، چنان حزن انگیز و از طرفی دقیق بود که فرشته را بیشتر از اینکه ناراحت کند به فکر فرو برده بود. اینکه حمید درست مثل زنان بختیاری در هنگام سوگ مویه ­گری کند، در حالی که هیچ وقت چنین مراسمی را از نزدیک ندیده بود، برای فرشته عجیب بود. تنها زمانی که امکان داشت حمید این مراسم را مشاهده کرده باشد، دوران کودکی اش بود. یعنی تا قبل از جنگ و مهاجرت از خوزستان. یعنی ممکن بود سایر رفتار حمید هم به آن روزگار مرتبط باشد. با اینکه این موضوع با توجه به سن حمید و شدت مراقبت مادرش برای عدم شرکت دادن کودکان در مراسم عزاداری، در نظرش غیر ممکن می­آمد اما با این حال تیری بود در تاریکی ناامیدی­های ممتد روزهای اخیرش.  اینها همه تحلیل های فرشته بود، وقتی که حمید را از دانشگاه به سمت شهر می­برد. دوست داشت همان ساعت حمید را نزد پزشکش ببرد و همه اتفاقات آن روز را بدون ترس از شماتت­های احتمالی او  تعریف کند. همین کار را هم کرد. بلافاصله با دکترش تماس گرفت، و از او خواهش کرد به بیمارستان بیاید.

فرشته، نگران و از سوی دیگر امیدوار در راهروی بیمارستان قدم می­زد. حمید را با حالت منقلب و چشم های اشکبار بهمراه پزشکش داخل اتاق خود تنها گذاشت و به امید اتفاقات تازه، برای منحرف کردن ذهنش به ملاقات بیمارانش رفت. با اینحال تصمیم مهمی که باید می­گرفت، فکر او را رها نمی­کرد. بعد از به هوش آمدن پریسا چه باید می­کرد؟ آیا حق او نبود که این رخدادهای عجیب را بداند؟ آیا فهمیدن این اتفاقات از دختری که تنها چند ساعت به پروازش از کشور فرصت باقی مانده بود، دردی دوا میکرد؟ یاد قولش به مادر پریسا افتاد. یاد گریه ­ها و عجز و لابه هایش. از طرفی اما شوق و شور پریسا و امیدی که امروز در چشم هایش دیده بود قلب او را چنگ میزد. با مرور این جمله که پریسا دختر عاقلی است و خودش باید تصمیم بگیرد، اندکی ذهنش را آرام کرد.

وقتی پرستار برای رساندن خبر به هوش آمدن پریسا به سراغش آمد، هنوز مکالمه­اش با الهه خانم مادر پریسا تمام نشده بود. بی نوا از صبح با همه کس و همه جا تماس گرفته بود و فکرش را هم نمی­کرده که پریسا بر خلاف روحیه مغرور همیشگی­اش اینچنین برای دیدن حمید به اصفهان برود. فرشته خبر به هوش آمدن پریسا را به الهه داد و در کنار اینکه از او قول گرفت که پریسا را برای درمان، تحت نظر پزشکی قرار دهد به او اطمینان داد که بدون وقفه دخترش را به تهران بازگرداند.

به سراغ پریسا رفت. گونه اش را بوسید و از نگرانی­اش بابت از حال رفتن های مکرر او سخن گفت. کمی هم از دلتنگی آرتین گفت بابت دور بودن یک روز کامل از او. بدون وقفه صحبت میکرد. نمیخواست پریسا فرصت صحبت کردن پیدا کند. پریسا هم با چشمان بی حال و البته صبور برای آخرین بار شبیه ترین فرد به حمید را نگاه می­کرد. می­دانست که با توجه به آنچه پیش آمده، ناخواسته حمید را از مسیری که فرشته و پزشکش برای او ترسیم کرده بودند خارج کرده است. می­دانست که فرشته دیگر اجازه ملاقات او با حمید را نخواهد داد و حتی اگر هم چنین فرصتی را پیدا کند باز هم از حال خواهد رفت. از طرفی نمیخواست بشنود که حمید بعد از بیهوش شدن او چه واکنشی نشان داده. در هر حالت دانستن این واکنش برایش خوب نبود. از رفتار فرشته مشخص بود که حمید به زندگی عادی خود باز نگشته است. پس دانستن سایر جزئیات اهمیتی نداشت و تنها ذهن او را به شکل بیمار گونه ای آزار میداد. چه حمید او را اندکی به یادآورده و سپس دوباره فراموش کرده و چه بدون شناختن او از کنارش گذشته باشد. هر دو درد آور بود. فرشته را بوسید و آرام از روی تختش بلند شد. از او خواهش کرد، تا ده دقیقه دیگر ماشینی برای بازگشتش به تهران جلوی درب بیمارستان آماده باشد.

در تمامی لحظاتی که پریسا در حال آماده شدن بود، فرشته روی تخت نشسته بود و ناراحت از اینکه نمی­تواند حتی همان رخداد شاید بی اهمیت را برای پریسا تعریف کند، عذاب وجدان داشت. دست آخر در حالی که سرش پایین بود، آهسته پرسید:

-        نمیخوای بدونی چی شد؟

-        نه. می­دونم که چیزی رو به یاد نیاورد.

با اینکه تقریبا از پاسخ فرشته مطمئن بود. در قلب انقلابی بود از امید و آرزو. کاش فرشته برای شوکه کردن او می­خواسته خبر را به شکل بهتری به او انتقال دهد. چه می­شد اگر فرشته برنامه ریزی کرده بود که ناگهان درب اتاق باز شود و حمید با لبخند و شاخه گل، شبیه همه سالهای قبل از در وارد می­شد، پریسا را در آغوش میگرفت و اجازه میداد پریسا سرش را روی شانه او قرار دهد. آن وقت پریسا به اندازه غم همه این روزها میگریست.

-        نه. چیز خاصی یادش نیومد. متأسفم عزیزم.

چشمان فرشته پر از اشک شد، اما سعی کرد پریسا متوجه نشود. می­دانست که به اندازه کافی سنگینی آوار خانه رؤیاهایش روی قلب دختر بیچاره فشار می ­­آورد. خانه­ای که به شبیه افتادن یک برگ از شاخه درخت از او دور شد. برخواست و پریسا را برای آخرین بار در آغوش گرفت.

سواری سمند زرد رنگ که محوطه بیمارستان را ترک کرد. تلفنش را روشن کرد. به مادرش زنگ زد و به او خبر داد در راه بازگشت به تهران است. قرار شد مستقیم به فرودگاه برود و همانجا منتظر پدر و مادرش شود. چند دقیقه بعد دوباره به مادرش زنگ زد و از او خواست خورده چیزهایی را که فراموش کرده بود داخل ساک بگذارد، برایش بیاورد.

فرشته ناراحت و مأیوس از سرنوشت تلخ حمید، پریسا و البته خودش که اینچنین باید رها شدن برادر عزیزش را نظاره کند، جلوی درب بیمارستان ایستاده بود. چنان در امواج پرتلاطم غم غرق بود، که بدون توجه به دیده شدن توسط پرسنل بیمارستان، با چشم های پر از اشک به زمین خیره مانده بود.

-        خانم دکتر سرشار.

-        جانم.

پرستار کشیک، پشت سرش ایستاده بود. اشک چشمانش را پاک کرد و برگشت.

-        چیزی شده؟

-        خانم دکتر می­بخشید. آقای دکتر کلانتری خواهش کردن تشریف ببرید، اتاقتون.

در مسیر کوتاهی که تا رسیدن به اتاق داشت، شوق و شور عجیبی در قلبش موج میزد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود و برای چه دکتر چنین غیر مرسوم او را صدا کرده بود. به اتاق که رسید، در زد و آرام وارد شد. برخلاف انتظارش اما، دکتر داخل اتاق نبود و حمید آرام روی تخت به خواب رفته بود. روی صندلی کنار تخت نشست و دست حمید را گرفت. چهره معصوم برادرش، که حالا بهترین خاطره عمرش، او را ترک می­کرد و تنها می­گذاشت، در نظرش از همیشه مظلوم تر می­نمود. پیش از اینکه بیشتر از رفتار دکتر ناراحت شود، دست نوشته او را روی میز دید:

" خانم دکتر سرشار. ببخشید من باید میرفتم. حمید تحت کنترله و جای نگرانی خاصی نداره. خوشبختانه به نتایج نسبتاً خوبی رسیدیم. حدود ساعت ده، توی مطب منتظرتون هستم. البته بدون حمید. اجازه بدید استراحت کنه، روز سختی رو پشت سر گذاشته. با سپاس. امید کلانتری"

اشک چشمهایش را لبریز کرد. دوباره متن نامه را خواند. عبارت "نتایج نسبتاً خوب" را چندین و چند بار مرور کرد. از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید. تلفن را برداشت تا به پریسا خبر دهد. این یک معجزه بود که بدون کمک پریسا محقق نمی­شد. باید او را خبر میکرد، در این صورت ممکن بود پریسا از سفر به آمریکا منصرف شود. دوباره مردد شد. خودش هم دقیقاً معنی عبارت "نتایج نسبتاً خوب" را نمی­فهمید. نمی دانست چه باید بکند. می­خواست با دکتر حمید تماس بگیرد و از او سوال کند، تا بهتر بتواند شرایط دشواری را بر او حاکم بود مدیریت کند. همین کار را هم کرد. اما تلفن همراه دکتر در دسترس نبود. نفس عمیقی کشید. چند دقیقه ای را که میبایست برای تماس مجدد با دکتر  منتظر بماند، با فرستادن ذکر همیشگی مادرش گذارند: "یا ارحم الرحمین"

....

 از پلیس راه اصفهان که گذشتند، چشم هایش را روی هم گذاشت. روز سخت و پرتنشی بود و مهم تر اینکه با احتساب توفقشان در دوسلدورف باید یک مسافرت هجده ساعته را به نیویورک سپری می­کرد.  

صدای گنگی از کسی که میدانست دوستش دارد در کنار گرمای دستانش را رو شانه اش احساس کرد. چشمانش را که باز کرد، به صورت مبهم و تار، دید جوانی بالای سرش نشسته است.

-        بیدار شو لیلی جان. خواب بد دیدی. پاشو.

تصویر کم کم شفاف و شفاف تر میشد. جوانی زال با عینک نمره بالای قاب مشکی و چشمان نگران او را می نگرسیت. با اینکه هیچ وقت او را ندیده بود اما انگار سالها با او زندگی کرده و عاشقش بود.

-        آب میخوری برم بیارم؟

با اشاره سر به او فهماند که تشنه است.چشمانش را دوباره بست. به خوبی فهمید که اتاق با روشن شدن چراغ گردسوز روی طاقچه روشن شد. دوباره که چشمانش را باز کرد، همه اجزاء اتاق را به خاطر می آورد. می دانست بالای سرش در کنار چراغ گردسوز، قرآن و آیینه ایست و آن سوی کرسی هم پیرزنی خوابیده است. نشست. هنوز هم لباس سفید گلداری که به تن داشت را نمی­پسندید. درب اتاق باز شد، و جوان زال با یک لیوان استیل پر از آب وارد اتاق شد.

-        بیا لیلی جان. آب قندِ. بخوری بهتر میشی.

لیوان آب را گرفت. ناگهان لیوان در دستش شروع به لرزش کرد. صدای لرزش قاشق داخل لیوان را هم می­شنید. لرزش لیوان چنان زیاد شد که آن را روی زمین رها کرد.

-        خانم حالتون خوبه؟

-        بله؟

-        عرض کردم حالتون خوبه؟ توی خواب ناله می­کردید و وقتی گوشیتون زنگ خورد پرتش کردید. خورد به پنجره. خدا رحم کرد پنجره نشکست.

-        متوجه نمیشم آقا.

-        بذارید بزنم کنار. یه قدمی بزنید. هوایی به سرتون بخوره بهتر میشید.

کمی کنار اتوبان قدم زد و حالش بهتر شد. نمی­دانست معنی این رؤیای نزدیک که هر لحظه بیشتر در پوست و خونش فرو می رود چیست. تلفن همراهش روشن نمی­شد. شاید سوخته بود. ایرادی نداشت، سیم کارت را در آورد و با خودش فکر کرد که فردا از فرودگاه یک گوشی تلفن دیگر خواهد خرید. از این به بعد چندان هم به دفترچه تلفنِ موبایلش که این همه برایش مهم بود نیاز نداشت. یکی دو ساعت بعد هم تلفن همراه راننده را قرض می­گرفت و با پیامک به مادرش خبر می­داد که خوب است، و وقتی به فردوگاه برسد، داخل کافی شاپ منتظرشان خواهد ماند.

....

"تلفن همراه مشترک مورد نظر خاموش می باشد." برای فرشته شنیدن این عبارت هر روزه، اینبار بی نهایت تلخ و نفرت انگیز بود. تلفن را قطع کرد و با دیدگانی سرشار از خشم و غم از اتاقش خارج شد.


[1] گاگریو یا سُروُو عزاداری قوم بختیاری است و بیشتر به اشعاری که در این مراسم خوانده می­شود اطلاق می­گردد.

 

/ 18 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توحید

در داستانها گاهی نوع گفتار مهاوره ای و گاهی کتابی میشود

زویا

غیبتتون خیلی طولانی شده. خیر باشه

طنین آوا

مشتاقانه داغ 21 رو خوندم, داغ بود و نفس گیر... بی صبرانه منتظر داغ بعدی ام

نسیم

سلاااام بر نویسنده ی داغ[لبخند] پس چرا داغ تو 21 گیر کرده؟[سوال] امشب بعد از مدتها اومدم واسه استراحت یه داستان کوچولو بخونم دیدم نیست.همون قبلیه. [پلک][ناراحت] بابا داغ یخ زد فریز شد که! کی مینویسی ادامشو؟

مریم

سلام الان من نمیدونم دلم برای جناب گمنام که نمیشناسمش تنگ شده یا برای پریسا یا برای حمید در هر صورت دلم تنگ شده زودی بنویسین دیگه[چشمک]

معصوم

سلام چرا ديگه داغ ۲۲رو نمی نويسين‏?‏‏?‏‏?‏‏?‏‏?‏‏?‏

طنین آوا

سلام گمنام ! من اومدم هنوز که ننوشتی! نت هم نمیای؟!

نسیم

ایشالا مشکلی نباشه .و به سلامتی برمیگردی و داغ جدید رو میخونیم.

فاطیما

کجایی گم نام؟