داغ 23

  پرواز آن شب خطوط هواپیمایی امارات به دوبی، با همه آراستگی های مدرن و تلاش همه جانبه اش برای ایجاد آسایش، در صندلی های ردیف دوم بخش درجه یک خود، میزبان چهار مسافر نا آرام بود. هرچند در ظاهر الهه و خانواده اش پس از تحمل یک دوره سخت برای دریافت امکان تحصیل پویا در خارج از کشور از یک­سو و گذران شرایط دشوار روزهای بیماری حمید و التهاب نتیجه تصمیم پر اضطراب پریسا که از خوشبختی، کاملاً بر طبق میلش پیش رفته بود، می بایست اکنون با خوشحالی به سوی سرزمین آرزوها در حال حرکت باشند، اما گویا همگی جریان تاریک و پردلهره­ ای که آنها را محاصره کرده و هر آن، امکان تسلط بر شرایط به ظاهر ایده آل فعلی را داشت، احساس می­کردند.

  همه بجز پویا که مشغول وارسی سیستم سرگرمی هواپیما بود، با چشم های بسته سعی داشتند خود را در این شرایط پر تنش به خواب بزنند. ساعت از چهار گذشته بود و هواپیما، آسمان تاریک ایران را که کم کم رو به روشنایی میرفت در می­نوردید. پریسا چشمانش را باز کرده بود و از پنجره کوچک کناری چراغ های کم و بیش روشن روستاها و شهرستان های کوچک پایین را نگاه میکرد. مردمی که احتمالا برای خواندن نماز از خواب برخواسته بودند، مردمی که هیچ وقت آنها را آنقدر که شایسته شان بود درک نکرده بود. دلش لرزید. از همین حالا برای کشورش دلتنگ شده بود.

 کمتر از سی دقیقه از پرواز گذشته بود و پریسا که دور از روزهای پر غرور گذشته، حالا خود را بیش از هر زمان دیگری وابسته و محتاج به خانواده می دانست، در حالی که دست مادرش را در دست داشت، سرش را روی شانه او گذاشته بود. الهه چشمانش را بسته بود و شبیه کسی که جرأت مواجهه با شرایط را ندارد، خود را به خواب زده بود.

 مامان بیداری؟

  • تقریباً. (این عبارت را به نجوا و با حس خواب آلودگی بیان کرد.)

  •  میدونی الان بالای کجاییم؟

  • بالای ایران دیگه.

  • نه! دقیق تر منظورمه.

  • پریسا حوصله ای داری نصفه شبی. نمی دونم.

  • اصفهان!

 سنگینی نام اصفهان مثل سنگی به بزرگی تاریخ چند صد ساله اش فضای سینه الهه را پر کرد. آنقدر که حتی نتوانست واکنشی نشان دهد. چند ثانیه سنگین در سکوت سپری شد. حتی پیمان هم که تمام مدت چشمانش بسته بود، با مشت های گره کرده منتظر ثانیه های احتمالاً هولناک بعدی بود. اما پریسا که گویا دیگر رمقی برای جنگیدن نداشت بدون هیچ واکنشی سرش را برگرداند و از پنجره کوچک هواپیما به بیرون خیره شد.

 سیاهی آسمان آرام آرام در پرتو سرخ رنگ خورشید روشن میشد. حالا دیگر تصمیمش را گرفته بود و اگر می­خواست زندگی آسوده ای داشته باشد، باید به خودش و آینده ای که برای خود انتخاب کرده بود، احترام میگذاشت. بعد از چند دقیقه کوتاه برچسب مخصوص "لطفا مزاحم نشوید" را گوشه صندلی اش چسباند وچشمانش را بست. چشمانش را بست تا شاید خواب بتواند او را کمی از فکر همواره اش رها سازد. هر چند می دانست حتی در خواب هم چندان آرام نخواهد ماند و احتمالاً بلافاصله زندگی منحوس دختر کابوس هایش با همه دردهای جانسوزش او را فرا خواهد گرفت. براستی این دختر که بود؟ چرا باید در این روزهای پر آشوب، زندگی دختری را با چنین دقتی در لحظه های آخر عمرش وجدان کند؟ تلاش کرد تا جزئیات خواب هایش را به یاد آورد. تصاویر ممتد و پیوسته ای در ذهن نداشت. صرفاً بریده های نامربوط که می دانست در خواب دیده است. اما اینکه هر یک مربوط به کجاست و توالی اتفاقاتی که به یاد می آورد چگونه است، در خاطرش نبود. لبخند های مردان کفن پوش در کوچه ای تاریک، سفیدی کشک روی ظرف آشی که در دست داشت، توده اندام گونه فردی زیر لحاف کرسی که نمی دانست چرا از آن می ترسیده، طرح یک لباس سفید گلدار که خیلی از آن خوشش نمی آمد و البته گرمای دستان مردی که دوستش می داشت. چشم هایش را باز کرد و خواست قبل از اینکه به خواب برود هر چه را به یاد می آورد بنویسد. بالاخره روزی باید پرده از راز خوابهایش بر میداشت.

 ....

 ساعت از هشت گذشته بود. فرشته با بیمارستان و البته منشی دفترش تماس گرفت و خواست کلیه کارهای امروزش را لغو کنند. بعد از بدرقه کردن همسرش، به شیرین همسایه طبقه پایین و البته دوست نزدیکش تلفن کرد و از او خواهش کرد تا قبل از بازگشتش از مطب دکتر مراقب آرتین و البته حمید باشد. مشکلی نبود. خوشبختانه حمید همچنان خواب بود و آرتین هم معمولاً تا قبل از ده از خواب بیدار نمیشد. خانه را که ترک کرد هیاهویی از دلشوره و امید در دلش برپا بود. کمتر از یک ساعت بعد وارد مطب دکتر کلانتری شده بود. نیم ساعت به زمان قرارش با دکتر مانده بود و داخل مطب بجز منشی و فرشته، کسی انتظار آمدن دکتر را نمی کشید.

 ....

 پریسا و خانواده اش پس از یک توقف سه ساعته در ترمینال شماره سه فرودگاه دوبی، آماده سوار شدن به هواپیمایی هستند که در دقایق کوتاه پیش رو، به آن سو کره زمین، به سمت آمریکا پرواز خواهد کرد. صف پرواز پر است از ایرانیهای که هر کدام با دنیایی از امید و آرزو ماه ها برای سفر به کشور رؤیاییشان تلاش کرده و حالا دل توی دل ندارند. این را به راحتی می توان از ازدحام زود هنگامشان داخل سالن خروجی پرواز تشخیص داد. اما پریسا آنجاست چون انگیزه گشت و گذار داخل فروشگاه های فراوان داخل فرودگاه را بر خلاف همه سفرهای قبل نداشت. برای اینکه امیدوار بود شاید در همین دقایق کوتاه چشم رو چشم بگذارد و تصویر دیگری از کابوس هایش را ببیند، به یاد نگه دارد و بنویسد. در حقیقت این تنها سرگرمی بود که می توانست خود را از فکر حمید و تنها گذاشتنش رها کند. هرچند با به یاد آوردن جزئیات تازه از خواب هایش هر لحظه این سرگرمی شکل جدی تر و ترسناک تری به خود میگرفت. فریادهای جنون آمیز مردی با صدای خس دار، گرمای شعله های آتش، بوی خون و لبخند پیرزنی با پس زمینه تکان های آرام موج روی حوض آب.

 ....

 کمتر از پنج دقیقه از ساعت ده نگذشته بود که دکتر وارد مطب شد. بعد از یک سلام احوالپرسی کوتاه، همراه با فرشته وارد اتاق شدند. فرشته در حالی که خودش را کاملا خویشتن دار نشان میداد، خیلی راحت و صمیمی صحبت را شروع کرد.

 خوش خبر باشید دکتر. از دیشب تا حالا دل توی دلم نیست.

  • راستش، از نظر خودم که خبر خوبیه. ولی شاید اونی که شما انتظارش رو دارید نیست.

  • من هیچ انتظاری ندارم دکتر. حتی باز شدن یه کور سوی امید هم برام کافیه.

  • راستش برای من که این اتفاق دیروز افتاد.

 ضربان قلب فرشته آنقدر بالا رفته بود که به سختی می توانست آرامشش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و مثل همه لحظه های سخت زندگی اش خدا را به روح مادرش قسم داد تا خبری که می شنوند بهتر از آن چیزی باشد که دکتر وانمود می کرد. ای کاش حمید خودش را یافته باشد و دنیا باز هم روی خوشش را به او و برادر کوچکش نشان میداد. سرش داغ شد و در گوشش سنگینی عجیبی احساس کرد. برای چند لحظه هیچ چیز نمیشنید. نفس عمیقی کشید و پس از چند ثانیه، فشار سنگین محیط آرام آرام کمتر شد و صدای دکتر دوباره واضح.

 

  • مردی به اسم اسد که گویا از بد ماجرا جنون داره. تا دیروز هیچ امیدی برای پیدا کردن رد و نشون معنا داری به زندگی اسد و اینکه چطور وارد زندگی حمید شده وجود نداشت. در اصل از بعد روانشناسی من امیدی نداشتم. و همینطور از بعد پزشکی. دیروز اتفاقی افتاد که من فهمیدم راه حل درمان حمید هر چی باشه، به اونچه تا حالا توی علم روانشانسی و پزشکی شناخته شده مرتبط نیست. لااقل اگه هم باشه من نمیدونم.

 خبر نه تنها خوب نبود، بلکه هولناک بود. اما هیچ نمیفهمید که چه رابطه ای میان این خبر تلخ و چهره بشاش دکتر وجود دارد. آه بلندی کشید و با اطمینان سؤالش را مطرح کرد.

 

  • و الان این خبر خوبیه؟ دکتر من متوجه حرفاتون نمیشم.

  •  توضیح میدم. موضوع اینجاست که بیماری حمید هیچ ارتباطی با ضربه ای که به سرش خورده نداره. با اینکه هیچ توجیه مشخص و روشنی هم از انواع اختلالات روانی شناخته شده نداره، اما تقریباً مطمئنم که بیماری حمید روانیه. تا حالا فکر میکردیم که ضربه باعث اختلال شخصیت یا جنون حمید شده، اما الان فکر میکنم که به احتمال زیاد، همه چیز توی لحظه های قبل از ضربه و یا حتی قبل از سقوط حمید از اسب اتفاق افتاده. شاید اساساً این موضوع باعث از بین رفتن تعادل حمید و سقوطش شده. و این یعنی اینکه بر خلاف آسیب دیدگی مغزی که منجر به فراموشی یا اختلال دائمی میشه، احتمال بهتر شدن حمید وجود داره.

  • من که کاملاً گیج شدم. فقط واقعاً امیدوارم پیش بینیتون از بهتر شدن حمید درست باشه. اما آخه چطور ممکنه؟ حتی به فرض درست بودن فرضیه شما، که همچنان امیدوارم باشه، این موضوع  که روز حادثه، اولین روزی نبوده که حمید برای تمرین سوارکاری میرفته رو چطور میشه توجیه کرد؟ چطور ممکنه سوار شدن به اسب باعث شده باشه این اتفاق برای حمید رخ بده؟

  • بهتون عرض کردم که من همه چیز رو نمیدونم. و با وجود اینکه روانشناسم و هیچ دلیل مشخص و روشنی برای بیماری حمید از بعد روانشناسی نمیشناسم، تقریبا مطمئنم که بیماری حمید روحیه. بخاطر همین هم نمیتونیم دلایل برداشتم رو خیلی روشن و مشخص بیان کنم. در حقیقت من برای اثبات فرضیاتم که با به دست آوردن سلامت حمید محقق میشه نیازمند کمک شما هستم. ما باید مسیری رو که خودم هم دقیقاً از جزئیاتش مطمئن نیستم طی کنیم، و امیدوار باشیم که همه اتفاق های عجیبی که دیروز برای حمید افتاده نشانه ای از طرف خدا باشه برای پیدا کردن دری که همیشه وعده میده وقتی همه درها بسته است به سمت بنده هاش باز میکنه.

 گرمای امید قلبش را فرا گرفت. از خودش خجالت کشید. مدت مدیدی بود که چنین حس معنوی را تجربه نکرده بود. زمانی درازی از آخرین ارتباط عمیق قلبی اش با خدا میگذشت. نفس عمیقی کشید و بعد از مکث کوتاهی گفت:

 

  • خودتون میدونید که بازگشت سلامتی حمید برای من ارزشش قابل مقایسه با اثبات یه فرضیه نیست. واقعاً امیدوارم که حق با شما باشه و از اون مهم تر اینکه طی کردن مسیر پیشنهادی شما به سمت دری که خدا به رومون باز کرده باشه و منجر به سلامتی حمید بشه.

  • خانم دکتر سرشار! مطمئنم می دونید که منظور من از فرضیه و اثباتش، استفاده از حمید به عنوان نمونه ای تجربی و آزمایشی برای نوشتن مقاله نیست.

 در دلش از واکنش فرشته رنجید. اما باید به او حق میداد. از ابتدای جلسه شدت اضطراب یک خواهر تنها و نا امید را در رطوبت حلقه زده در چشمانش، لرزش دست هاش و نفس های عمیقش تشخیص داده بود. می توانست درک کند که چه آوار مرگباری روی سر فرشته خراب شده. خواهری که بعد از مرگ والدینش همه زندگی اش را وقف برادری کرده که از اتفاق توانسته او را به یکی از موفق ترین افراد هم نسل خودش بدل کند. برادری که درست در لحظه های اوج زندگی و شادی با بیماری روانی و شاید جسمی مهلکی دست به گربیان شده و از اوج به فرودی دردآور گرفتار شده است. لحظه ای مکث کرد و البته قبل از اینکه زمانی برای پاسخ دادن فرشته به او بدهد ادامه داد.

 

  •  اگه موافق باشید از زمان استفاده کنیم. من به شخصه توصیه نمیکنم حمید خیلی تنها باشه. هرچند بخاطر آرام بخش های دیروز احتمالا تا قبل از ظهر از خواب بیدار نمیشه، اما بهتره که سریعتر حرفهای مقدماتی رو بزنیم و برای دوران درمان توافق کنیم.

  • هر کاری از دستم بر بیاد، مشتاقانه انجام می دم.

  • شما گفتید وقتی پریسا از هوش میره حمید شروع میکنه به عزاداری و شیون و ناله. شبیه لرهای بختیاری. گفتید که شما به یاد ندارید که هیچ وقت حمید در جایی این شیوه عزاداری رو دیده باشه. خب این دقیقاً نقطه شروع صحبت های دیروز من با حمید بود. بعد از همه صحبت هایی که با حمید کردم تقریبا برام مسجل شده که توی بهبوهه جنگ درست همون چند روزی که شما اون رو گم کردید، حمید جایی میون لرهای بختیاری بوده. جایی که حتماً بخاطر شرایط جنگ یک یا شاید چندبار این شیون و زاری رو دیده و عمیقاً روش تأثیر گذاشته. تأثیری که آنچنان به ناخود آگاهش وارد شده که دیروز همون نوع عزاداری رو کرده. و خب چون الان خودش رو اسد فرض میکنه به احتمال زیاد اسد رو هم توی همون روزها و همونجا دیده.

  • خب!

  • دیدن اسد به دلیلی که من ازش مطلع نیستم، شوک روحی بزرگی به حمید وارد کرده و تأثیر بزرگ و نامحسوسی روی ناخودآگاهش گذاشته. یه بچه پنج شش ساله توی کمتر از چند ساعت شهر، خونه و از همه مهمتر خانواده اش رو از دست رفته می بینه. توی یک چشم بهم زدن تنها سرپناهش میشه اسد و احتمالاً لیلا و ننه. شاید دلیل این اثر شدید این باشه و شاید اتفاق دیگه ای توی اون روزها افتاده که تا این حد حمید رو تحت تأثیر قرار داده.

  • ولی چطور ممکنه. چرا توی این همه سال چیزی از اون روزها تعریف نکرده؟

  • مغز مکانیزم عجیبی داره توی فراموش کردن اتفاقات ناگوار. برداشت من اینه که، حمید همه اون روزها رو کاملا از یاد برده بود، تا اینکه در اثر یه اتفاق ناگوار دیگه، هم ذات پنداری با اسد، یا هر دلیل دیگه ای نه تنها همه اون ماجرا رو به یاد میاره بلکه خودش رو به جای کسی تصور میکنه که در اون روزها بیشترین شباهت رو بهش حس میکنه.

  • هنوزم نمیفهمم چرا باید بابت شنیدن این ماجراها خوشحال باشیم.

  • بهتون گفتم که فقط یه کورسوی امیده. من به کمک شما احتیاج دارم تا شاید بتونید اون خانواده رو پیدا کنید. اون روزا کی حمید رو پیدا کرد؟ الان به اون آدم دسترسی دارید؟ یا هیچ وقت بهتون گفت که حمید رو کجا پیدا کرده؟

  • کی حمید رو پیدا کرد؟ آقای دکتر، ماجرای جنگ اونی که امروز بهش فکر میکنیم نیست. اینکه وقتی مردم دیدند جنگ شده، همون شب اول، با هم دیگه وسایلشون رو جمع کردند، سوار ماشین شدند و از مهلکه فرار کردند. یا اینکه یه آدم دلسوز، حمید رو پیدا کرده و سؤال پرسان از در و همسایه بیاد تا خانوادش رو پیدا کنه و حمید رو بهمون برگردونه. نه! اینجوری نبود. روزای سختی بود. خیلی زود و همون رزوهای اول جنگ مصمم شده بودیم که زندگی و دار و ندارمون رو بگذاریم و بریم. نه فقط وسایل خونه که همه اون چیزهایی که یک عمر برای به دست آوردنشون تلاش کرده بودیم. دوستی، احترام و اعتبار و همه چیزهای دیگه ای که به خیال خودت همه عمرت رو برای به دست آوردنشون صرف کردی. باید برای حفظ زندگی، عزتمون رو رها میکردیم. تنها راهمون این بود که در نقش یه آواره به شهرهای اطراف هجوم ببریم تا شاید کسی گوشه اتاقش سرپناهی برای ما فراهم کنه. چند روزی از جنگ گذشته بود. درست همون روزی که اون تصادف لعنتی منجر به کشته شدن پدر مادرم شد. حمید حالش خوب نبود. ما میخواستیم بریم آبادان دنبال مادر بزرگم. قرار بود اون رو بیاریم خونه و فرداش همه با هم بریم اهواز. واسه همین حمید رو سپردیم به ننه حیدر. همسایه دیوار به دیوارمون. اما لحظه بعد از تصادف، اصلا نفهمیدم چی شد. سرم درد میکرد و به سختی جایی رو میدیدم. منطقه زیر آتش بود. خیلی ها داشتند فرار میکردند. با سواری، عقب وانت و کامیون و حتی پیاده. مردم، دور و برم رو گرفتند و منو با خودشون بردند. حتی نتونستم برای بار آخر با پدر و مادرم خداحافظی کنم یا حتی نگاهشون کنم. اون روزا هجده سال بیشتر نداشتم. تمام راه گریه میکردم و البته تمام روزهای بعدش رو. برای مادرم، پدرم و بیشتر از همه حمید.

 چشم های فرشته پر از اشک شد. هر چند سعی میکرد محکم باشد و از تعریف کردن قسمت های احساسی داستان پرهیز کند، اما داغ حادثه آنقدر شدید بود که امکان مقاومت را برای او نمیگذاشت. چند لحظه از حرف زدن دست کشید و آرام گریست. دکتر هم، او را در اتاق برای چند دقیقه تنها گذاشت. ده دقیقه بعد، وقتی دکتر به اتاقش برگشت فرشته به حال خود مسلط شده بود.

 

  • نمیخواستم نارحتتون کنم. اگه فکر میکنید که این گفتگو اذیتتون میکنه میتونیم بعداً صحبت کنیم.

  • می­بخشید که کنترلم رو ازدست دادم. راستش دست خودم نیست. بعید میدونم اگه حتی ده بار دیگه به دنیا بیام، بتونم فشار سنگین اون روزها رو از یاد ببرم. من با سیل جمعیت رفتم اهواز، خونه داییم. و حمید زیر گلوله بارون خرمشهر تنها موند، درست مثل حالا.

 دوباره چشم های فرشته پر از اشک شد. با وجود اینکه از صمیم قلب به پریسا حق میداد که با خانواده اش ایران را ترک کند، اما باز وقتی به یاد لبخند های حمید روی تخت بیمارستان در هنگام دیدار معشوقه اش می افتاد، تحمل تنهایی او برایش غیر ممکن بود. هر چند تا همین جا هم وفاداری و مقاومت پریسا را می ستود اما از سوی دیگر آرزو داشت کاش پریسا می پذیرفت که برای حمید لیلی باشد و کنار و حمید می ماند. دوباره تلاش کرد به خودش مسلط شود.

 

  •  کارم شده بود گریه و اشک و آه. داییم دو سه بار رفت خرمشهر ولی خبری نبود. خودم هم هر روز دم دمای غروب که بیشتر مهاجرها می رسیدن اهواز میرفتم دم دروازه شهر، که شاید خبری، اثری، چیزی از حمید پیدا کنم. خوب یادمه. سه شنبه بعد از ظهر حوالی ساعت هفت غروب بود که دیدمش. عقب یه کامیون بود، لابلای کلی زن روستایی. چهره اون روزش هنوز جلوی چشممه. خیلی مصمم بود و قوی. انگار نه انگار که همه خانوادش رو از دست داده بود. یعنی ممکنه دوباره اون چشمای مصممش رو

/ 3 نظر / 51 بازدید
توحید

چه عجبببببببببببببببببب

nasim

قشنگ و جالب بود[لبخند]

مریم

[لبخند]