داغ 20

اصفهان. دروازه تهران. ایستگاه اتوبوس دانشگاه صنعتی. ساعت نزدیک چهار بعد از ظهر است و ‌پریسا روی صندلی های ایستگاهی که خاطرات شیرین صمیمی ترین دوره زندگی اش را به یاد او می آورد نشسته است. یاد مریم دوست نزدیکش که دو سال پیش به آلمان رفت، یاد افروز، یاد نرگس، یاد اعظم، یاد همه روزهای پررنگی که در هیجان دوری از خانواده و زندگی در شهری پرشکوه به خوبی به یاد مانده بود. تمام طول مسیر بیست دقیقه ای تا دانشگاه به مرور خاطرات گذشت. خاطراتی که به دو نیمه اصلی تقسیم می­شد قبل از حمید و بعد از او. دانشگاه ترم تابستانی نداشت و همین امر باعث شده بود، آن تابستان هم مثل تابستان های قبلی خلوت و اتوبوس تقریبا خالی باشد. با این حساب همانطور که فکر کرده بود، احتمال دیده و شناخته شدن حمید کمتر می­شد.

از نقلیه دانشگاه تا دانشکده صنایع را پیاده قدم زد. چند ساختمان نیمه کاره، تکمیل شده بود و رنگ و روی جدول های خیابان تغییر کرده بود. از دانشگاه بدش آمد. نه فقط این ساختمان های تازه که دانشکده ها و خیابان های دانشگاه نیز دیگر متعلق به او نبود. گویا همه هیجان و شکوه این دانشگاه زیبا فقط در روح دوستی دوستانی جاری بود که هر کدام در نقطه ای مسیر زندگیشان تغییر کرده بود. با خودش اندیشید که احتمالاً چند سال دیگر که به ایران بازگردد نیز همین احساس غربت و دوگانگی را تجربه خواهد کرد. روزگاری نه چندان قدیمی حس میکرد این دانشگاه بهترین و خاطره انگیزترین نقطه زمین برای اوست، اما حالا فقط چند ساختمان و محوطه ای که خاطرات شیرینش با دوستان قدیمی در آن رخ داده بود. درست مثل هر گوشه دیگر دنیا که ممکن بود این دوستی ها در آنها شکل گیرد.

خیلی زود دانشکده و‌عطر گلهای زردی که دالان سبز جلوی درب آن را احاطه کرده بود، او را به خود آورد. تا کمتر از یک ساعت دیگر‌ باید در این گوشه خاطره انگیز زمین، محبوبترین اتفاق زندگی اش را تکرار کند. قرار بود در جلوی دالان سبزی که محل قرار همیشگی ایش با حمید بود، اینبار با شرایطی کاملا متفاوت و دلهره آور او را دوباره ملاقات کند. اتفاقی که ممکن بود تمام این خاطرات شیرین را پاک و آنجا را به تلخ ترین نقطه زمین بدل کند.

....

حمید که سوار ماشین شد، فرشته همچنان لبریز از تردید بود. نه فقط در مورد رفتن به دانشگاه و گذشتن از مسیری که به پریسا وعده داده بود، که حتی برای پخش موزیکی که از او گرفته بود نیز مردد بود.

-         ننه کجا میخوایم بریم؟

از وقتی حمید به اصفهان آمده بود او را ننه خطاب میکرد. درحقیقت برخلاف روزهای بیمارستان که همه کس و کارش لیلی بود، حالا ننه برایش محرم اسراری بود که همواره دلتنگی هایش از دوری لیلی و ترس از بازگشت به شهر را برای او نجوا میکرد. همین خطاب به ظاهر نازیبا دل فرشته را چنگ میزد. یادآور قولی که سالها پیش به مادرش داد. به اینکه برای حمید هم خواهر باشد هم مادر.

-         میریم یه گشتی بزنیم. خیلی وقته تو خونه نشستی.

-         گفتم شاید میخوای برم گردونی شهر.

-         نه عزیزم. معلومه که پیش خودم میمونی. فقط میخوایم یه گشت کوچیک بزنیم.

...

چند مرتبه سناریوهای مختلف مواجهه با حمید را تمرین کرد. به فرشته زنگ‌ زد و مطمئن شد که خواهند آمد. محل ایستادنش را با وسواس زیادی نهایی کرد. هنوز چند دقیقه ای تا رسیدن حمید فرصت داشت. گلدسته های مسجد دانشگاه از آنجا دیده می شد. چه روزها که برای درد دل با خدا در حیاط بزرگ آن قدم نزده بود و همواره بر این باور بود که حمید پاسخ خدا بود به راز و نیازهایش. رو به مسجد ایستاد و شروع کرد به فرستادن صلوات.

.....

ماشین که از فلکه دانشگاه گذشت، حمید کمی بی­تاب شد. در سکوت اطراف را نگاه می­کرد و ناخن انگشتانش را می جوید. حتی یکبار شیشه را پایین داد و با دقت به سمت گنبد امام زاده محمد خیره شد. از دروازه دانشگاه که گذشتند، فرشته موزیک را پخش کرد. اواسط آهنگ بود که بی قراری حمید به اوج رسید. سرش را به سمت فرشته برگرداند کمی به او خیره شد و ناگهان اشک از چشمهایش سرازیر شد. با هر دانه اشکی که از چشمان حمید جاری میشد، بارقه امید تازه ای قلب فرشته را روشن می­کرد.

فقط چند پله باقی مانده بود. بالا آمدن از پله های کنار دانشکده مکانیک پریسا را در افق دید حمید قرار می­داد و حالا فرشته سخت امیدوار بود تا طی ثانیه های پیش رو آنچه را در خواب هم متصور نبود ببیند. حمید همچنان منقلب بود و با چشم های تر، در و دیوار دانشگاه را وارسی می­کرد.

پریسا پشت به مسیری که فرشته و حمید به او نزدیک می شدند با مانتوی سبز روشن و مقنعه خاکستری همچنان در حال ذکر گفتن ایستاده بود. بدون دلیل مشخصی، از طریق حسی که بارها تجربه کرده و نشناخته بودش، نزدیک شدن آنها را حس کرد. رو که برگرداند، بی اختیار چشم هایش پر از اشک شد. معشوقش با آن اندام کشیده موزون، آهسته به سمتش می­آمد و با چنان وسواسی ساختمان ها و محوطه اطراف دانشکده را نگاه می­کرد که پریسا با خود اندیشید حمید به چند قدمی باز شدن دری که او را به این دنیا باز خواهد گرداند رسیده است. هر چه حمید نزدیک تر می­شد، اشک دیده های پریسا را بیشتر احاطه می­کرد.

تنها چند قدم تا رسیدن حمید به پریسا مانده بود. پریسا به سختی صدای حمید را که رو به فرشته میگفت "اینجا برایش آشناست" می شنید. دوباره همان سردرد و سرگیجه قدیمی به سراغ پریسا آمده بود. همواره وقتی شدت هیجان و اضطرابش بالا میگرفت، دنیا دور سرش چرخ می­خورد. هر چه فاصله حمید با او کمتر می­شد، چهره­اش در نظر پریسا محوتر می نمود. حمید را دید، که نزدیک او ایستاد، با چشم های پر از اشک. صورتش را به او نزدیک کرد و زیر لب سلام کرد. اما در میانه بیان سلام، چهره ای که میدید، حمید نبود. یک جوان زال با عینک نمره بالای قاب مشکی به او خیره بود.

...

چشمهایش بسته بود. گرمای زیادی پاهایش را می­سوزاند و سرش سرد بود. گویی در خواب می­توانست محیط بیرون را نیز درک کند. حتی درکش نسبت به محیط پیرامون بیشتر از خوابی بود که در حال دیدنش بود. بدون آنکه بفهمد، مثل اینکه کابوس ترسناکی دیده باشد، شروع به ناله کرد. عرق سردی را روی پیشانی اش احساس می­کرد و صدای ناله های خودش را می­شنید. اما نمی­دانست چه کابوسی دیده است. خیلی زود دستهای آشنای گرمی را روی پیشانی اش احساس کرد. میخواست، اما نای باز کردن چشمانش را نداشت. صدای نجوا گونه مردی را که میدانست دوستش دارد شنید. گفت می­رود برایش آب بیاورد. همین که در این نیمه شب، کسی این چنین به فکرش بود آرامش می­کرد. صدای رفتنش را حس کرد، چند ثانیه بعد از اینکه فهمید چراغی را در اتاق روشن کرده است. نور مختصری از پرده نازک پلک به داخل چشمش می تابید. درب اتاق که بسته شد، چشم هایش را باز کرد. فضای نیمه تاریک اتاق کاه گلی قدیمی آشنایی را دید. نور از چراغ گردسوز بالای سرش می­تابید. رنگ صورتی لحاف کرسی که زیر آن خزیده بود برایش آشنا بود. گویا قبلا اینجا را بارها دیده بود. آهسته از جایش برخواست و به سمت چراغ گردسوز چرخید. کنار چراغ، قرآن قطوری بود که داخل پارچه ضخیمی پیچیده شده بود و کنارش هم یک آیینه نسبتا کوچک. این تصویر را همین تازگی ها دیده بود. آیینه را برداشت و خودش را نگاه کرد. موهای بلند مشکی اش را به هم بافته بود، و خال کوچکی کنار لبش بود. از لباس سفید گلداری که به تن داشت خیلی خوشش نیامد، اما می­دانست روزگاری آن را دوست میداشته. از کنار تصویر خود داخل قاب آیینه، اندام انسان نسبتاً کوتاه قامتی آن سوی کرسی را تشخیص داد که زیر لحاف غلتید. یادش آمد. قبلاً نیز این تصویر را با همین روشنی دیده بود. اما اینبار نترسید. حس آشنایی به فردی که آن سوی کرسی خوابیده بود داشت. با کنجکاوی آیینه را روی طاقچه گذاشت و برگشت. آرام به سمت کسی که زیر کرسی خواب بود، نزدیک شد. پشت به او به پهلو خوابیده بود و صورتش زیر سایه بدنه کرسی قابل تشخیص نبود. به سمت طاقچه برگشت تا چراغ گردسوز را با خودش بیاورد. صدای پای کسی از بیرون اتاق به گوش ­رسید. میدانست تا چند ثانیه دیگر چهره آشنایی را که البته اکنون به یاد نمی­آورد خواهد دید. قبل از رسیدن او چراغ گردسوز را بالا آورد و چهره پیرزن مجنون همیشه کابوس هایش را تشخیص داد. اما اینبار از او نمیترسید. یک احساس آشنای بی دلیل نسبت به او داشت. صدای پا نزدیک و نزدیک تر می­شد. بلند شد، چراغ گردسوز را سرجای خودش قرار داد و دوباره زیر لحاف کرسی خزید. صدای دستگیره در را شنید. چشم هایش را بست و منتظر باز شدن درب شد.

صدای باز شدن درب را شنید. صدای آهسته گامهایی که به او نزدیک می­شد را حس کرد. از صدای آرام خانمی که میخواست بفهمد او از خواب بیدار شده یا نه گیج شد. چشم هایش را باز کرد. خانم پرستار میان سالی با لبخند، آمپولی را وارد بطری سرمی میکرد که به دست پریسا وصل بود.

-         اینجا کجاست؟

-         کجا میخوای باشه. بیمارستان. بیمارستان شریعتی. خانم دکتر سرشار آوردت اینجا. از حال رفته بودی.

تازه فهمید که کجاست. فهمید که در چه لحظه سرنوشت سازی از حال رفته است. یعنی حمید او را شناخته بود؟

-         خانم دکتر الان کجان؟ ساعت چنده؟

-         ساعت 8 غروبه. خانم دکتر تو بخشن. گفتن وقتی به هوش اومدی خبرشون کنم.

-         میشه لطفا خبرشون کنید. من باید زودتر برگردم تهران. فردا صبح پرواز دارم.

/ 13 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
توحید

داستانها با اینکه دنباله داره ولی گویا پیوندی با هم ندارند

نسیم

انگار حمید داره آهسته آهسته از دنیای ذهنش میاد بیرون و با واقعیت روبه رو میشه و اونو درحال لمس کردنشه....که قصه تموم شد همینجا... پس این فقط در حد احتماله.هردو صورتش امکان داره .که حمید واقعیت رو لمس کنه یا نکنه. پریسا هم فردا صبح پرواز داره. و داره میره به سمت یک عمر زندگیه آیندش. که حالا اگه از پروازش جابمونه احتمالا میتونه باز بلیط بگیره و بپره.چون مقدماتش چیده شدست. اما حمید یا تو دنیای ذهن خودش میمونه و به زندگیش ادامه میده،یا واقعیت رو لمس و درک میکنه وتو واقعیت به زندگیش ادامه میده. اما اینکه این چه عشقیه سواله. عشق چون چیزی نیست که فکر توش تعطیل بشه. ولی فکر حمید تعطیل شده بود. عشق یه مثلثه که یه راسش تعهد،یه راسش صمیمیت، یه راسش میل جنسیه. اما تو داستان بین اینا هر سه راس دیده نمیشه.

مرضیه

با دو قسمت از این داستان بیش از بخش های دیگه همذات پنداری کردم: اول مربوط به پاراگراف اول بود با این مضمون که زندگی پریسا به دو بخش قبل و بعد از حمید تقسیم شده بود که منو یاد زندگی خودم انداخت، زندگی من هم به دو بخش قبل و بعد از ریحانه خواهر مرحومم تقسیم میشه. و دوم اونجا که از غربت حاکم بر محیط دانشگاه صحبت کردی، دانشگاهی که با حضور دوستان پریسا و به خصوص حمید صفا داشت و حالا در نبود اونها دلگیر و بیروح بود، انگار که هرگز اونجا نبودی و توش قدم نذاشتی... من هم چنین حسی رو به دانشگاه خودمون داشتم، وقتی بعد سالها به دلیلی مجبور شدم به اونجا پا بذارم و با در و دیواری که حالا باهاشون غریبه بودم روبرو بشم... جاییکه رو که یادآور خاطرات دوست داشتی بود، حالا برام فقط یک قطعه زمین بود با چهره های سرد و نامانوس از دانشجویانیکه حتی یکیشون رو هم نمیشناختم. حس میکنم احساسات من و پریسا خیلی مشابهه. چند باری به این موضوع پی بردم. کاش پریسا بیهوش نمیشد. راستش قبل اینکه بفهمم بیهوش شده هم،زیاد امیدوار نبودم حمید پریسا رو به یاد بیاره. خیلی حرف زدم ببخشید. قسمت بعدی رو زودتر از معمول آپ کن لطفا[گل]

مریم

سلام خوندم و خیلی لذت بردم.اما اون قسمت کرسی و پیرزن و ..اصلا متوجه نشدم.انگار اون چیزهایی رو که تو ذهن حمید هست رو پریسا داره میبینه.اره؟

الهام

خسته نباشى من هميشه اول همه نظرات رو مىخونم بعد نظر مى گذارم. نمى خوام حدس بزنم يا پيش بينى کنم فقط مىخوام بگم وقتى داغ يک را دوباره خوندم تفاوت قدرت نوشتارى و نويسندگى تا داغ 20 خيلى بود. البته از حق نگذريم چون داغ يک هم نمره بالايى مى گيره ولى هيچ وقت نمىشد حدس زد اينقدر قشنگ ادامه پيدا کنه. داستانت و متن نوشتاريت از خيلى از اونايى که نور بالا مى نويسند( چند مرحله بعد از چراغ روشن) خيلى بهتر. البته مى دونم منظورت از چراغ خاموش افلاين ولى خداوکيلى داغ 21رو زود اپ کن.

آمد

داستان هایی که می نویسی برام دلچسبه و بارها ازم شنیدی که موقعیت رو خیلی من بهش اشاره دارم چون داستانهایی که موقعیت رو خوب تشریح کنن روند داستانی برایم جذاب میشود .چون موقعیت تشریح کردن به نوعی خودش شخصیت پردازی بشمار می آید و این در روند رو به جلو داستان خیلی مهمه .

adsman20

با عرض سلام و خسته نباشید مفتخر هستیم افتتاح سرویس وبلاگدهی نت لاگ با جدیدترین تکنولوژی روز دنیا را به عرض شما برسانیم.www.nlog.ir www.nlog.ir نت لاگــ سيستمي قدرتمند مبتني بر پایه جدیدترین تکنولوژی روز ميباشد و به شما اين امكان را ميدهد تا بتوانيد به سادگي وبـگاه شخصي, مذهبی, ورزشی و يا شركتي خود را ساخته و به انتشار محتواي خود بپردازيد . ثبت وبـگاه در نت لاگ كاملا رايگان مي باشد و شما ميتوانيد در چند ثانيه وبـگاه مورد نظر خود را ايجاد نمائيد. www.nlog.ir

فاطیما

سلام؛ ببینا کجا داستانو تموم میکنی، برم فوری قسمت بعد و بخونم، اینم از فواید دیر اومدن و سر زدن، معذرت البته به خاطر دیر سر زدنم[قلب]

حمزه خلیلی

این قسمت بد نبود!

معصوم

سلام دلم برای اينجا و پريسا وحميد و گمنام خيلی تنگ شده بود.يعنی بین حميد و پريسا از تو گذشته نسبتی یا رابطه ای بوده‏?‏